غزل شمارهٔ ۲۱۷
کلیمخوبان که روی بر من بیدل نهاده اند
دام از پی شکاری بسمل نهاده اند
باشد نشان پا همه خونین به کوی دوست
آنجا ز بس که کام به ساحل نهاده اند
مستان ز بحر پرخطر عشق همچو مل
تا بر گرفته کام به ساحل نهاده اند
خود را شهید دیده ام ای دل که در کفم
آیینه ای ز خنجر قاتل نهاده اند
جیبی ز شوق پاره نکردند زاهدان
بر دستشان ز سبحه سلاسل نهاده اند
مقصد طلب مباش که سرگشته مانده اند
آن ها که رخت خویش به منزل نهاده اند
در بزم او کلیم ز آه شررفشان
شمعی ست در کناره محفل نهاده اند
