غزل شمارهٔ ۵۵۵
کلیمتو ز روی مهربانی بمیان مگر در آیی
که کنند صلح با هم شب ما و روشنایی
دل خونچکان بزلف تو هنوز هست خندان
که شود ز دستباری کف شانه ها حنایی
برهش قدم ز سر کن بفکن کلاه نخوت
که بکام خویش سالک رسد از برهنه پایی
ز طلب همان چو حرمان کندت شکسته خاطر
که شکستگی گدا را بود آلت گدایی
پر تیر چون ندارم که ز مردمان گریزم
چو هدف نهاده ام تن بزبان آشنایی
بشکنجه حوادث درم کف بخیلم
بکدام آشنایی بزنم در رهایی
ز پی قبول عامه به ریا بکوش زاهد
چه روی بشهر کوران بامید خودنمایی
خم زلف یار دارد سبق قناعت ما
که شکست تا که باشد نخوریم مومیایی
سر دیگ همت خود فلک آنزمان گشاید
که گدا بکاسه دستش نرسد ز بینوایی
تو که صد وسیله جویی که کسی بدامت آید
ز کلیم بی بهانه ز چه می کنی جدایی
