شمارهٔ ۹ - در شکستن دست خود گفته - کلیم | ناهیدشمارهٔ ۹ - در شکستن دست خود گفته
کلیمکیم من داغداری از زمانه
بهر داغی خدنگ را نشانه
ز گمنامی بشهر خود غریبی
شکسته خاطری محنت نصیبی
هدف وارم همیشه رو گشاده
به پیش تیر تقدیر ایستاده
ز رفعت بی نصیبم دارد ایام
عجب نبود اگر افتادم از بام
زاوج بام تا منزلگه خاک
متاعی خوش نکرد این جان غمناک
عجب راهی که بیش از ده قدم نیست
درو از خوف و محنت هیچ کم نیست
کسیرا کاینچنین راهی بپیش است
خطر در منزلش از راه بیش است
کنون سامان دردم بیشتر شد
شکست دست سود این سفر شد
سپهر از بهر آن دستم شکسته
که نگشایم گره از کار بسته
فلک کس را مسلم کی رها کرد
شکسته بسته ای در کار ما کرد
کسی از دست او سالم نجسته است
فلک دست همه بر تخته بسته است
از آن بر گردنم بسته است ایندست
که اندر گردنم ناموس در دست
چنین باید به سینه دست بندد
اگر دستی نهد کس بر دل ریش
بجای پا کلیم از شوق دیدار
از آن بنهاد چرخ مردم آزار
بگردن کندش از دست ورم دار
بگردن چون سبو بسته است دستم
فلک زد گشت چون غم را خزینه
که گر نبضم بجنبد بشکند دست
تحرک پا کشیده است از میانه
چه پرسی حال انگشتان افکار
بکف شد کار گیرایی چنان تنگ
که نتواند گرفتن از حنا رنگ
امیدم از گرفتن خوش بریده است
کسی شاعر بدین همت ندیده است
مرا سامان محنت هیچ کم نیست
بکف از باد دستی جز ورم نیست
که او مغز آستینم استخوانست
که او مغز آستینم استخوانست
باین شاهین نمی استد ترازو
گرفت از بار درد انگشتها خم
شد از تأثیر صحبت همچو خاتم
بروی سینه همچون حلقه بر در
همیشه بسته است این دست افکار
بمهد سینه همچون طفل بیمار
که خواهد مهد جنبان طفل بدخو
مرا درد آنچنان بیتاب دارد
که هر انگشت بر من می زند تیر
تو گویی پنجه ام دست چنارست
زدست خویش می نالم من و بس
شکسته چند جا چون قرعه دستم
دو دستم قرعه آمد تخته سینه
پی این فال دایم قرعه انداز
که آید کی درستی از سفر باز
چو شمشیرم سراپا تخته بسته
بهر شهری که ظلم از حد رود بیش
کسان بیرون روند از خانه خویش
ز جای خود شده هر بند بیرون
خط زخم بتان مسطر همی خواست
باین پرگار مسطر می کنم راست
کنم پهلو تهی زین یار بدخو
بنوعی گشته ام از درد بیتاب
که دارم رشک بر آرام سیماب
که ترسم بسکه ضعفم گشته افزون
کشد دست مرا از شانه بیرون
شکسته خاطرم اکنون چو خاطر
نه بینی در میان این خلایق
چو من یک ظاهر و باطن موافق
همین چرخم نه دست بسته داد است
زبان طعن خلقی هم گشاد است
برای جان شمع این شعله بس نیست
دگر این سرزنش هر لحظه از چیست
باین حرفم یکی دل می خراشد
یکی گوید چو پایت رفت ازجا
دگر گوید چو ظاهر شد فتادن
چه می گوید ببین آن یار دلسوز
شب تاریک و راه بام بس دور
از آن گردیده ای زینگونه رنجور
باین محنت مرا از خلق پیوست
سخن باید شنیدن جمله زین دست
از آنها آنکه بهتر می سراید
زبان در طعن مستی می گشاید
نمی افتد مگر هشیار از بام
تو خواهی مست باش و خواه هشیار
بلا نازل شود خواهی نخواهی
چه شد تقدیر کس می افتد از بام