شمارهٔ ۱۶ - درتعریف کشمیر
کلیمدگر بخت از در یاری برآمد
بشهرستان عیشم رهبر آمد
ره و رسم جفاجویان دگر شد
کسی کو بود رهزن راهبر شد
بگلزاریم طالع رهنما گشت
که با خارش بود صد رنگ گلگشت
چه بستانی است دست عیش گلچین
که شهری را زیک گل کرده رنگین
غلط گفتم چه بستان و چه گلزار
بهارستان نگارستان ارم زار
کسی کشمیر را بستان نگوید
بغیر از روضه رضوان نگوید
جهان دلگشایی کشور فیض
که هر روزن درو باشد در فیض
هوایش کرده از جنت حکایت
زبادش شمع را نبود شکایت
هوایش آنچنان در شب جهانتاب
که باشد چون چراغ روز مهتاب
عماراتش همه از چوب از آنست
که خاکش همچو آب رو گرانست
در این کشور عزیزت آنچنان خاک
که می آرند از هندوستان خاک
زجوش سبزه در این عالم پاک
نیارد ریخت کاتب بر رقم خاک
اثر نه از زمین نه ز آسمانست
در ابر و سبزه این هر دو نهانست
زهر جانب که نخلی قد کشیده
برندان تاکش این تعلیم داده است
که پای هر درختی جای باده است
بود زینگونه در آفاق کم شهر
که هم باغست و هم دریا و هم شهر
دو دریا دارد این شهر دل افروز
دو عالم زین دو باشد عشرت اندوز
یکی جاری میان شهر چون نیل
ز آبش تازه می گردد روانها
از آن جاریست نامش بر زبانها
دگر یک دل که دل شد بیقرارش
خوشا شهر خوشا دل و خوشا کوه
بکشتی گل ببر دامن چه باشد
بنوعی گل بگل تا کوه پیوست
که بر دریا پل از گل میتوان بست
نظر تا کرده ام بر صفحه دل
اگر بر فرق ریزد آب ازین دل
تو گویی سبزه میدانیست دریا
ندادی سبزه اش گر راه کشتی
کسی دیده است این دریا و جاده
خیابانها در آب از راه کشتی
اگر خود فرودین ور تیر ماهست
عجب راهی که چون دیدش مسافر
نمی خواهد که راهش گردد آخر
نسیم روی دل زان چشم بد دور
معطر گشته مغز از وی چو کافور
بجایی گلفشانی را رسانده است
که بر تخت سلیمان گل فشانده است
همین نیلوفرست آن نیز کمتر
درین دریا گل افزون از حبابست
چه ملکست این خدایا خرمش دار
که شاخ موج آبش گل دهد بار
جز این دریا نبینی جای دیگر
گلش در پاکدامانی چو مهتاب
که می آید برون از آب اخگر
زوجد سبزه در این سبز بیشه
برد خواهی نخواهی دل ز مردم
باین شوخی دل از مردم نبرده
در آب و رنگ چون جام شرابست
چه حاجت اینکه گویم آفتابست
زمنع باده جانم رو بره داشت
می جام کول را او نگه داشت
بمستان کاسه داده رو گشاده
گل زردش که دریا را نقابست
ز ایزد خواسته این زرد رویی
دمیده سبزه اش یک نیزه بالا
سراسر نیزه ها زرین سنانست
در آن گلشن که گل از آب روید
کس از شادابی گلها چه گوید
هزاران خلد و من تنها چگویم
ز هر یک چشم اداراکست خیره
عیان از هر جزیره تازه باغی
سراسر برگها مطبوع و دلخواه
نخست از باغ بحر آرا کنم سر
درخت گل چو گیرد جای دیوار
سر دیوار را از گل بود خار
باشجار بهشتی خویش و پیوند
چنان بالیده گل در این گلستان
که شد در گل نهان ساق درختان
شکوفه چونکه گردد گلشن آرا
زبحر آرا روان شد با دل شاد
که بالا دست خود دستی ندیدست
که شهری را بزیر سایه دارد
بهر جا دست شاخش پنجه یازید
مسلم شد ز دست انداز خورشید
به پیش تیغ خور زانسان حجابست
چنان سرخوش زجام عیش افتاد
که کف بر هم زند بی جنبش باد
چو دریا منتهی گردد بکهسار
که از نزهت بجنت می دهد بخش
خوش آینده تر از عمر دراز است
ره توصیف آن را هر که سر کرد
چنارش آنچنان با خویش بالید
که یک برگ خزان اوست خورشید
چه نهری زیب دریا زیور باغ
که بر الحان بلبل غنچه خندید
نیابی اینچنین باغ و چنین نهر
کنارش از دو سو بینی سراسر
خیابان را بپایان چون رساند
عمارت را همین بس وصف شأنش
که غلطد اینچنین نهر از میانش
خروشان نهر چون در حوض ریزد
نهنگی دان که با دریا ستیزد
که پنهان نیست بروی راز گلشن
نظر هر کس که بر آبش گمارد
در آب سبزه خواهد گشت جاری
زسجده بید مجنون جبهه فرساست
بشکر آنکه در این جنتش جاست
گهی در پاش افتاده چو مستان
بروی سبزه هر برگی که افتاد
نقاب از روی گلها یک قلم دور
ولی بتوان وضو کرد از نسیمش
کدامین باغ را بلبل شوم من
زهر باغ ار جدا دستانسرایم
وزین گلشن سوی آن گلشن آیم
هم از پرواز ماند هم ز آواز
بجوش آرد هزاران مرغ خاموش
که در خوبی بود بعد از فرحبخش
بدریا روی دارد پشت در کوه
چه کوهی تیغ آن خونریز اندوه
گل اندامی چنین نبود بعالم
که باشد پشت و رویش بهتر از هم
بخوبی هر کدام از دیگری پیش
همه جا داده خود را بر سر خویش
گرفت از سبزه تیغ کوه زنگار
ز نه فواره موسیقار در دست
درو چون فیض حق پیوسته جاری
بپای هر نهالش چشمه ای هست
که می گردد از آن سیراب پیوست
دو آب ار خورد بر هم خورد حالش
سپهرش در ازل شاه جهان خواند
قضا هم ثانی صاحبقران خواند
کسی را کاسمان افکند از پای
گرفتش دست و دادش بر فلک جای
بهر کشور که محروم از مرادیست
کسی کز کام دل دست طلب شست
چو کو شد در کمال ناتمامان
گرفت از عهدش آن زینت زمانه
که خاتم هاست در انگشت شانه
به پیش جبهه اش صبح است دلگیر
زباغ خلق او یک قطعه کشمیر
چو برخیزد گل از بستر بچیند
بقا بر قامت عمرش قبایی است
که هر روزش به از اول صفایی است
کفش از پنج انگشت است پنجاب
وز آن پنجاب عالم گشته سیراب
دلش بحری که گوهر بر سر آرد
کفش ابری که بی موسم ببارد
شدش زان دست بالادست شاهان
که ننهد دست رد بر پر گناهان
زبس بر ترک بخشش نیست قادر
بنوعی شأن اقبالش بلند است
که رد سازد گرش پروین سپندست
بدورانش رگ و نشتر بهم یار
چو انگشت طبیب و نبض بیمار
در اقلیمی که عدلش پاسبان است
ز ضبطش خانه بیدر چون کمانست
ببین ز اقبال شاه عدل پرور
نیارد برد کس حق کس از پیش
صدف وارش به از اول دهد پس
زند گر بانگ قهرش بر ستمکار
چنان کوتاه شد دست ستم کیش
که نتواند زد آسان بر سر خویش
بدندان شیر ناخنهای خود کند
کند با شعله خاری تیغ بازی
ضعیفان را قوی شد آنچنان دست
که خاشاکی ره سیلاب را بست
تراست از خنده کبک آنچنان باز
که از بال پرش رم کرده پرواز
ز بس داغست از بیداد نخجیر
پلنگی می نماید در نظر شیر
شراب از مجلسش تا گشت مهجور
زبس دلباخت شد بیدانه انگور
شد آگه تا ز منع باده گردون
پرید از رو شفق را رنگ میگون
شود خورشید وش سر تا بپا دل
بوقت کار چون شمشیر در پیش
که شیر از لرزه ناخن ها بکارد
ظفر یک گوهر از دریای تیغش
برید از وصف تیغش رشته حرف
ز گفتگو چه بربندم دگر طرف
در آرم در دعایش بعد از این دم
شمارهٔ ۱۶ - درتعریف کشمیر - کلیم | ناهید