غزل شمارهٔ ۳۲۷
خاقانی شروانیای ترک دلستان ز شبستان کیستی
خوش دلبری ندانم جانان کیستی
بس نادره نگاری بس بوالعجب بتی
ما را بگو که لعبت خندان کیستی
ای آنکه در صحیفه حسن آیتی شدی
گویی کز ایزد آمده در شان کیستی
ای تازه گلبنی که شکفتی به ماه دی
با این نسیم خوش ز گلستان کیستی
از کافری به سوی مسلمانی آمدی
اینجا برای غارت ایمان کیستی
جان ها در آرزوی تو می بگسلد ز هم
چون گویمت که بسته پیمان کیستی
دوش از برم برفتی و بر خوان نیامدی
امشب بگو کجایی و مهمان کیستی
خاقانی آن توست به هر موجبی که هست
معلوم کن ورا که تو خود زآن کیستی
