شمارهٔ ۳۳ - در مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان شروان شاه و ملکه - خاقانی شروانی | ناهیدشمارهٔ ۳۳ - در مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان شروان شاه و ملکه
خاقانی شروانیدل روی مراد از آن ندیده است
کز اهل دلی نشان ندیده است
دل هر دو جهان سه باره پیمود
یک اهل در این میان ندیده است
در شیب و فراز این دو منزل
یک پیک وفا روان ندیده است
چرخ آمده کعبتین بی نقش
کس نقش وفا از آن ندیده است
جنسی که من از جهان ندیدم
پیش از من هم جهان ندیده است
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده است
روز آمد و روز شد جهان را
کس یک پی کاروان ندیده است
تا پشت وفا زمانه بشکست
کس راستی از زمان ندیده است
الا ز زبان زیان ندیده است
آن دید که خضر خان ندیده است
جمشید کیان که دین جز او را
رویین تن هفت خوان ندیده است
آنک اختر کاویان ندیده است
چون رستم پهلوان ندیده است
کمتر ز زحل سنان ندیده است
کس در یک دودمان ندیده است
دو ابر و دو آفتاب و دو بحر
کس جز کف هر دوان ندیده است
دو روح و دو نور کس جز ایشان
بر یک سر خوان و خان ندیده است
جز بانوی کامران ندیده است
خود رابعه کس چنان ندیده است
کس مثل به صد قران ندیده است
رح القدس آن صفا کز او دید
از مریم پاک جان ندیده است
خورشید یک آستان ندیده است
جز رضوان میزبان ندیده است
در مجلس و خوانش چاشنی گیر
کس در رطب استخوان ندیده است
هرک آتش در فشان ندیده است
کس شروان خیروان ندیده است
در بحر دلش کران ندیده است
کاندر خور بخش کان ندیده است
در جسم کرم روان ندیده است
در پرده نهان چو راز غیب است
غیب از دل خود نهان ندیده است
آن کعبه که کس عیان ندیده است
شاه ادریس است و خود جز ادریس
از مردان کس جنان ندیده است
کس قطب سبک عنان ندیده است
با قطب جز این دو قرة العین
بر روس و حبش که روز و شب راست
جز داغ ادب نشان ندیده است
این روس و حبش دو خادمش دان
کاین خادم روی آن ندیده است
جم زین به خاندان ندیده است
کس چون تو زبیده سان ندیده است
هر کس که ثنات بر زبان راند
جز کوثر در دهان ندیده است
جز طوبی و ضیمران ندیده است
چون تو ملکه نبود و چون من
کس شاعر مدح خوان ندیده است
کس زین به داستان ندیده است
کز نیسان بوستان ندیده است
شاخی است که مهرگان ندیده است
مشکی است که پرنیان ندیده است
چون بازاری در آن ندیده است
یک حرمت و نیم نان ندیده است
یک پرسش غم نشان ندیده است
شاه است گران سر ار چه رنجی
زین بنده جان گران ندیده است
گفته است به ترک خدمت اکنون
کز درگه شه مکان ندیده است
بهتر ز تو مستعان ندیده است
کاندوخته جز فغان ندیده است
سحر است و کس این بیان ندیده است
بر گلبن ده بنان ندیده است
این مرکب زیر ران ندیده است
کز باد فنا خزان ندیده است
جز بانوی انس و جان ندیده است
دولت به ازین ضمان ندیده است