شمارهٔ ۱۱۴ - مطلع سوم - خاقانی شروانی | ناهیدشمارهٔ ۱۱۴ - مطلع سوم
خاقانی شروانیبخ بخ ای بخت و خه خه ای دلدار
هم وفادار و هم جفا بردار
من تو را زان سوی جهان جویان
تو بدین سو سرم گرفته کنار
طفل می خواندمت زهی بالغ
مست می گفتمت زهی هشیار
من تو را طفل خفته چون خوانم
که تویی خواب دیده بیدار
یا شبانگه لقات چون دانم
تو چنین تازه صبح صادق وار
دست بر سر زنی گرت گویم
کن بهین عمر رفته باز پس آر
ور تو خواهی در اجری امسال
آوری خط محو کرده پار
هر چه بخشم به دست مزد از من
نپذیری و بس کنی پیکار
من ز بی کاری ارچه در کارم
که به پرواز رستی از تیمار
که چو سیراب گشت ماند از کار
که چو ماهی در آبی از پروار
گلبن تازه ای و نیست تو را
که مرا در سه ماه با دو امام
دو امام زمان دو رکن الدین
به موالات این دو رکن شریف
آری این دولتی است سال آورد
دو فتوح است تازه در یک وقت
دو لطیفه است سفته در یک تار
هر دو رکن جهان مرد می اند
و آن چو رکن زمین خلافت دار
و آن ز ری عالمی فلک مقدار
نام خوی زین چو روی ری تازه
کار ری ز آن چو نقد خوی به عیار
روی این در ری آفتاب اشراق
خوی او در خوی او رمزد آثار
ری و خوی کوفه دان و مصر شمار
هاری از حلم رکن خوی در تب
ری از آن رکن مصر ریان است
اوست ریان ز علم و هم ناهار
هر دو فتاح و رمز را مفتاح
هر دو سردار و علم را بندار
دو علی عصمت و دو جعفر جاه
بر مک از آن خویش دارد عار
هر دو از هیبت و هبت به دو وقت
همچو گل خاضع و چو مل جبار
هر دو برجیس علم و کیوان حلم
هر دو خورشید جود و قطب وقار
خود بر این هر دو قطب می گردد
شرع را زین دو قطب نیست گزیر
که فلک راست بر دو قطب مدار
هر دو چون کوه و گنج خانه علم
هر دو بحر از درون ول زخار
بحر در کوه بین کنون پس از آنک
دو علی بین به علم وحی گزار
این به تبریز ز آب چشمه خضر
این مرا مخلص آن مرا دل دار
چه عجب کامده است ذو القرنین
کنم از حمد و مدح این دو امام
ری و خوی را ز محمدت دو ازار
به خدایی که هم ز عطسه خوک
که کرمشان به عطسه ماند راست
روی و خوی دان دو قبله زوار
هم نشد گفته عشری از اعشار
چون خط جود خوانی از اشراف
تاج را طوق دار و مملو کند
تیر گردون دهان گشاده بماند
که سلف را به ذات اوست فخار
چون ده آیت نیفکنم به کنار
تاج دین جعفر و امین یحیی است
این بهین درج و آن مهینه شمار
تاج دین صاعد و امین عالی است
هست امین چار حرف و تاج سه حرف
بسم بین هر سه حرف والله چار
جز به یادش نکرده ام افطار
نه به مشک است زنده نام تتار
تاری از رای او چو بغداد است
از عزیزی به کرخ ماند خوار
بل که تاز آن عزیز ری مصر است
خوار صد قاهره است و قاهره خوار
دلم از چرخ ماده طبع افکار
می رود وین خسان حسود غبار
که ز دیوان من خورند ادرار
بل مرا این مراست بار قدما
همه دزدان نظم و نثر مننند
گرچه حاسد به خاطرم زنده است
خاطرم کشت خواهد او را زار
مار صد سال اگر که خاک خورد
وامرء القیس را فکند از کار
کردم اطناب و گفته اند مثل
چار جوی بهشت از این طومار
تا به روز قیام یاد تو باد