شمارهٔ ۱۱۵ - در رثاء امام عز الدین ابوعمر و اسعد
خاقانی شروانیکو دلی کانده کسارم بود و بس
از جهان زو بوده ام خشنود و بس
مرغ دیدی کو رباید دانه را
محنت این دل هم چنان بربود و بس
من ز چرخ آبگون نان خواستم
او جگر اجری من فرمود و بس
چرخ بر من عید کرد و هر مهم
ماه نوصاع تهی بنمود و بس
من زکات استان او در قحط سال
هم بصاعی باد می پیمود و بس
ز آتش دولت چو در شب ز اختران
گرمیی نادیده دیدم دود و بس
مایه سلوت به غربت شد ز دست
دل زیان افتاد و محنت سود و بس
تا به تبریزم دو چیزم حاصل است
نیم نان و آب مهران رود و بس
زیر خاک آساید آن کز تخم ماست
تخم هم در زیر خاک آسود و بس
چون بروید تخم محنت ها کشد
محنت داسش که سر بدرود و بس
آتش از دست فلک سودم به دست
