شمارهٔ ۱۲۳ - مطلع سوم
خاقانی شروانیعیدی است فتنه زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چو فتنه عید کند شیفته شود
دیوانه هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک
هم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش
ماندم چو کودکان به شب عید بی قرار
تا نعل برنهاد چو هاروت کافرش
مهجور هفت ماهه منم ز آن دو هفته ماه
کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش
چون ماه چار هفته رسیدم به بوی عید
تا چار ماه روزه گشایم به شکرش
گر صاع سرسه بوسه به عیدی دهد مرا
ز آن رخ دهد که گندم گون است پیکرش
دوشم در آمد از در غم خانه نیم شب
شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش
عید مسیح رویش و عود الصلیب زلف
رومی سلب حمایل و زنار دربرش
دستار در ربوده سران را به باد زلف
شوریده زلف و مقنعه عید بر سرش
