شمارهٔ ۱۴۳ - مطلع دوم
خاقانی شروانیمن کیم باری که گویی ز آفرینش برترم
کافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم
جسم بی اصلم طلسمم خوان نه حی ناطقم
اسم بی ذاتم ز بادم دان نه نقش آزرم
از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی
گویی اول برج گردونم نه مردم پیکرم
نحس اجرام و وبال چرخ و قلب عالمم
حشو ارکان و زوال دهر و دون کشورم
از علی نسبت دهم اما یهودی مذهبم
وز زمین دعوی کنم اما اثیری گوهرم
لیس من اهلک به گوش آدم اندر گفت عقل
آن زمان کز روی فطرت ناف می زد مادرم
بحر پی پایاب دارم پیش و می دانم که باز
در جزیره بازمانم ز آتشین پل نگذرم
همچو موی عاریت اصلی ندارم از حیات
