شمارهٔ ۱۸۰ - در تغزل و شکایت
خاقانی شروانیدلسوز ما که آتش گویاست قند او
آتش که دید دانه دلها سپند او
هر آفتاب زردم عیدی بود تمام
چون بینمش که نیم هلال است قند او
بر چون پرند لیک دلش گوشه پلاس
من بر پلاس ماتم هجر از پرند او
رخ را نمکستان کنم از اشک شور از آنک
چشمم نمک چند ز لب نوش خند او
در سینه حلقه ها شودم آه آتشین
از خام کاری دل بیدادمند او
زین سرد باد حلقه آتش فسرده باد
تا نعل زر کنم پی سم سمند او
جرمی نکرده حلقه گوشش ولی چه سود
آویخته به سایه مشکین کمند او
پند من است حلقه گوشش ولی چه سود
حلقه به گوش او نکند گوش پند او
خاقانی آن اوست غلام درم خرید
بفروشدش به هیچ که ناید پسند او
نندیشد از فلک نخرد سنبلش به جو
بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او
