شمارهٔ ۲۰۹ - در شکایت از زمان و مذمت اقران - خاقانی شروانی | ناهیدشمارهٔ ۲۰۹ - در شکایت از زمان و مذمت اقران
خاقانی شروانیدر این منزل اهل وفایی نیابی
مجوی اهل کامروز جایی نیابی
عجوز جهان در نکاح فلک شد
که جز عذر زادنش رایی نیابی
بلی در زناشویی سنگ و آهن
بجز نار بنت الزنایی نیابی
اگر کیمیای وفا جستا خواهی
جز از دست هر خاکپایی نیابی
دمی خاکپایی تو را مس کند زر
پس از خاک به کیمیایی نیابی
نفس عنبرین دار و آه آتشین زن
کزین خوشتر آب و هوایی نیابی
به آب خرد سنگ فطرت بگردان
کزین تیزتر آسیایی نیابی
در این هفت ده زیر و نه شهر بالا
ورای خرد ده کیایی نیابی
ولیکن به نه شهر اگر خانه سازی
به از دل در او کد خدایی نیابی
چه باید به شهری تنشستن که آنجا
همه شهر و ده گر براندازی الا
به شب شهر غوغای یاجوج گیرد
به روزش سکندر دهایی نیابی
زنی رومی آید کند کاغذین سد
که از هندی آهن بنایی نیابی
همه شهر یاجوج گیرد دگر شب
که سد زنان را بقایی نیابی
برون ران ازین شهر و ده رخش همت
که اینجاش آب و چرایی نیابی
به همت ورای خرد شو که دل را
جز این سدرة المنتهایی نیابی
به دل به رجوع تو کان پیر دین را
فلک هم دو تا پشت پیری است کورا
دلت آفتابی کز او صدق زاید
که جز صادق ابن الذکایی نیاب
به صورت دو حرف کژ آمد دل اما
ز دل راستگوتر گوایی نیابی
الف راست صورت صواب است لیکن
اگر کژ شود هم خطایی نیابی
نه نون و القلم هم کژ است اول آنگه
ز دل شاهدی ساز کو را چو کعبه
چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو
کم از مروه ای یا صفایی نیابی
برون ران کز این به وغایی نیابی
تهی کن کز این به غزایی نیابی
گر از کعبه در دیر صادق دل آیی
به از دیر حاجت روایی نیابی
ور از دیر زی کعبه بی صدق پویی
رفیق طرب را وداعی کن ار نه
در این جایگه غم مقیم است کورا
به دیماه خوف آتش غم سپر کن
که اینجا ربیع رجایی نیابی
چو سرسام سرد است قلب شتا را
به غم دل بنه کاینه خاطرت را
جز از صیقل غم جلایی نیابی
غم دین زداید غم دنیی از تو
که بهتر ز غم غم زدایی نیابی
ولیکن ز هر غم مجوی انس زیرا
منه مهره کز راست بازان معنی
در این تخته نرد آشنایی نیابی
همه عاجز شش در و مهره در کف
اگر کم زنی هم به کم باش راضی
که دل را بیشی هوایی نیابی
دغا در سه شش بیش بینی ز یاران
چو یک نقش خواهی دغایی نیابی
اگر ثلثی از ربع مسکون بجویی
عقاقیر صحرای دلهاست این دو
که سازنده تر زین دوایی نیابی
دو بر گند بر یک شجر لیکن آن را
جز از فیض قدسی نمایی نیابی
ازین دو عقاقیر صحرای دلها
در این هفت دکان گیایی نیابی
وفا باری از داعی حق طلب کن
کز این ساعیان جز جفایی نیابی
کرم هم ز درگاه حق جوی کز کس
در یوسفی زن که کنعان دل را
که بر خوان دونان صلایی نیابی
خرد را چه گویی که بر خوان دو نان
ابا بینی ار خود ابایی نیابی
چو سل کرده باشی رگ آب دیده
چو گرگ اجری از پهلوی زاغ کم خور
که برخوان چنان خوش لقایی نیابی
فرشته شو ارنه پری باش باری
که هم کاسه الا همایی نیابی
نکویی مجو از کس و پس نکویی
چنان کن که از کس جزایی نیابی
که بالای آن در فزایی نیابی
که از طشت زر سربهایی نیابی
نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت
اگر سیم مزد از سقایی نیابی
نه نیز آتشی کز سر خام طمعی
غذا کم پزی گر غذایی نیابی
نه عودی که خوش دم بسوزی چو عاشق
اگر چون شکر دل ربایی نیابی
که چون خاک عبرت فزایی نیابی
به کم مدت از تاج داران اکنون
ولی پادشه را که یک لحظه از سر
کله گم شود جز گدایی نیابی
ز خسرو شدن جز فنایی نیابی
کیانی کیان بی و بایی نیابی
ازین شیر سگ خورده شیری نبینی
وزین شوره مردم گیایی نیابی
ازین ریمن آید کرم نی نیاید
ز ریم آهن اقلیمیایی نیابی
مجوی از جهان مردمی کاین امانت
به نزدیک دور از خدایی نیابی
ندانی که تریاک چشم گوزنان
ز دندان هیچ اژدهایی نیابی
از آن آتش انس و سنایی نیابی
ز دو نان که برق سرابند از اول
قضات از در ظالمان کرد فارغ
تو ویک تنه غربت و وحش صحرا
که از مرغ خانه نوایی نیابی
چو عیسی که غربت کند سوی بالا
بجز سوزنش رشته تایی نیابی
تو چون نام جویی ز نان جوی بگسل
که جم را به مور اقتدایی نیابی
که آن همت از کهربایی نیابی
اگر کبریا بینی از نار شاید
ز خاقانی این منطق الطیر بشنو
که چون او معانی سرایی نیابی
لسان الطیور از دمش یابی ارچه
جهان را سلیمان لوایی نیابی
سخن هاش موزون عیار آمد آوخ
که ناقد به جز ژاژخایی نیابی
گر این فصل بر کوه خوانی همانا
که جز بارک الله صدایی نیابی
بهاری است خوش چون گل نخل بندان
که از زخم خارش عنایی نیابی