شمارهٔ ۲۱۰ - در مرثیهٔ قدوة الحکما کافی الدین عم خود
خاقانی شروانیگر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی
بر دل من مرغ و ماهی تن به تن بگریستی
صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا
تا به هر یک خویشتن بر خویشتن بگریستی
دیده های بخت من بیدار بایستی کنون
تا بدیدی حال من بر حال من بگریستی
آنچه از من شد گر از دست سلیمان گم شدی
بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی
یاسمن خندان و خوش زان است کز من غافل است
یاس من گردیده بودی یاسمن بگریستی
تنگدل مرغم گرم بر باب زن کردی فلک
بر من آتش رحم کردی باب زن بگریستی
ای دریغا طبع خاقانی که وا ماند از سخن
کو سخن دان مهین تا بر سخن بگریستی
مقتدای حکمت و صدر ز من کز بعد او
گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی
