رباعی شمارهٔ ۵۴
خاقانی شروانیآن دل که ز دیده اشک خون راند رفت
و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت
تن بی دل و جان راه تو نتواند رفت
اسبی که فکند سم کجا داند رفت
آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت
و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت
تن بی دل و جان راه تو نتواند رفت
اسبی که فکند سم کجا داند رفت