شمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان - خاقانی شروانی | ناهیدشمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
خاقانی شروانیخنده سر به مهر زد دم صبح
الصبوح ای حریف محرم صبح
ناف شب سوخت تف مجمر روز
گوی زر یافت جیب ملحم صبح
به سر تازیانه زرین
شاه گردون گرفت عالم صبح
صبح شد مریم آفتاب مسیح
قطره ژاله اشک مریم صبح
طاس زرین کش آفتاب آسا
کآفتاب است طاس پرچم صبح
پی پی عشق گیر و کم کم عقل
لب لب جام خواه و دم دم صبح
سیم کش بحر کش ز کشتی زر
خوان فکن خوانچه کن مسلم صبح
عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ
کم زن عشق باش و گو کم صبح
سه یکی خور به روی خرم صبح
که آسمان پیش شه به نوروزی
کوه را خلعه در سر اندازند
طفل خونین به خاور اندازند
چون همه جان شوند چون می و صبح
گر به دل قانعی دو اسبه درآی
ور به جان خشندی خر اندر کش
خود پرستی چو حلقه بر در نه
بی خودی را چو حله در بر کش
گر نه ای زهر سینه کمتر سوز
ور نه ای دهر کینه کمتر کش
روز و شب چون خط مزور نیست
عید جان ها هلال ابروی توست
جو جو از زر منم در آن بازار
جو زرین چه سنجدت که به نقد
قرص خورشید در ترازوی توست
کآنهم از دستبرد نیروی توست
کآن جراحت به مهر بازوی توست
کآسمان هم به نالش از خوی توست
پهلو از من تهی مکن که مرا
پهلوی چرب هم ز پهلوی توست
وصل و هجرت مرا یکی است از آنک
درد تو هم مزاج داروی توست
چه کند چشم عالمی سوی توست
لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاه
عقد پروین بهای لؤلوی توست
از همه تا همه دلی که مراست
چند نوبت به یک زمان بگسست
آب خون کرد و چاه سر بگرفت
دست خون ماند با تو خاقانی
لعلت از خنده کان همی ریزد
دل بر آن لعل جان همی ریزد
نیزه بالاست خون ز غمزه تو
که به مشکین سنان همی ریزد
نه از آن طیره ام که طره تو
لیک از آن در خطم که از خط تو
به چه زهره زبان حدیث تو کرد
زر ندارم ولیک جان نقد است
جو به جو جور دلستان برگیر
به گمان یوسفیت گم شده بود
چون جگر گوشه ای است خوان برگیر
اهل دل کس نیافت ز اهل جهان
برو ای دل دل از جهان برگیر
دو به دو با حریف جان بنشین
بر در نقب این خرابه تو را
تا نگیرند نقب از آن برگیر
چون منوچهر خفته در خاک است
مهر ازین شوم خاکدان برگیر
جان دو اسبه دوان پی دل و عمر
به یکی زین دوگانه می نرسد
من چو هندو نیم مرا از بخت
ز آن که نقد از خزانه می نرسد
بخل را چون صدف شکم بشکافت
ماهی از بهر آن شکم بشکافت
تیغ او دست موسوی است از آنک
جز به نام تو داغ بر ران نیست
بذل بسیار و حرص اندک توست
چون به خلق آفتاب صد یک توست
چون تو گردون سریر نتوان یافت
چون من اختر ضمیر نتوان یافت
اختران را مسیر نتوان یافت
کم ز سی نیزه گیر نتوان یافت
لیک از صد هزار نیزه و تیر
این قلم را نظیر نتوان یافت
خاطرم را چو تیر نتوان یافت
آب از او خیر خیر نتوان یافت
قلمی را که موی در سر ماند
پدرت دیده ای که چون می داشت
نرسد در تو چشم و خود مرساد
آن که عمرت هزار سال نخواست
روزش از یک به ده به صد مرساد
دشمنت را که جانش معدوم است
از زبانی به دام و دد مرساد
این دعا ورد جان خاقانی است
کای ملک ز آسمانت بد مرساد