شمارهٔ ۲۷۸ - در مدح عزالدین ابو عمران
خاقانی شروانیدبیران را منم استاد و میران را منم قدوه
مرا هم قدوه هم استاد عزالدین بوعمران
دمی کز روح قدس آمد سوی جان بنت عمران را
مرا آن دم سوی جان داد عزالدین بوعمران
وگر ده چشمه بگشاد ابن عمران از دل سنگی
مرا بحری ز دل بگشاد عزالدین بوعمران
بشر گفتی ملک گردد بلی گردد بدو بنگر
ملک خلق و بشر بنیاد عزالدین بوعمران
اگر ز اصلاب اسلافند زاده هر یکی بنگر
ز آب چشمه جان زاد عزالدین بوعمران
به لطف و علم و حلم و عزم مستغنی است پنداری
ز آب و خاک و نار و باد عزالدین بوعمران
در آن مسند که چون طور است ثعبان کلک و بیضا کف
کلیمی بین چو خضر آزاد عزالدین بوعمران
امام الامه صدر السنه محی المله سیف الحق
ریاست دار دین آباد عزالدین بوعمران
محمد نطق و نعمان لفظ و احمد رای و مالک دم
که امت را رسد فریاد عزالدین بوعمران
به دل دریای بصره است و به کف دجله و زین هر دو
