رباعی شمارهٔ ۸۰
آن نرگس مخمور تو گلگون چون است بادام تو پسته وار پر خون چون است ای داروی جان و آفتاب دل من چونی تو و چشم دردت اکنون چون است

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
آن نرگس مخمور تو گلگون چون است بادام تو پسته وار پر خون چون است ای داروی جان و آفتاب دل من چونی تو و چشم دردت اکنون چون است
خاقانی اسیر یار زرگر نسب است دل کوره و تن شوشه زرین سلب است در کوره آتش چه عجب شفشه زر در شفشه زر کوره آتش عجب است
تا یار عنان به باد و کشتی داده است چشمم ز غمش هزار دریا زاده است او را و مرا چه طرفه حال افتاده است من باد به دست و او به دست باد است
از غدر فلک طعن خسان صعب تر است وز هر دو فراق غم رسان صعب تر است صعب است فراق یار دلبر لیکن محتاج شدن به ناکسان صعب تر است
خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست در کار شکسته ای چو خود دل دربست پروانه چه مرد عشق خورشید بود کاو را به چراغ مختصر باشد دست
غم بر دل خاقانی ترسان بنشست گو بر لب آب و آتش آسان بنشست تا رفته معزی و عزیزانش از پس بر خاتم جانم چو سلیمان بنشست
آن بت که ز عشق او سرم پر سوداست نقش کژ او هیچ نمی گردد راست پیش آمد امروز مرا صبح دمی گفتم به دلم هرچه کنی حکم توراست
آن گل که به رنگ طعنه در می کرده است با عارض تو برابر کی کرده است با روی تو روی گل ز خجلت در باغ هم سرخ برآمده است و هم خوی کرده است
ای صید شده مرغ دلم در دامت من عاشق آن دو لعل میگون فامت ای ننگ شده نام رهی بر نامت تا جان نبری کجا بود آرامت
غار سپید است پناهی دهدت وز بالش نقره تکیه گاهی دهدت ده قطره سیماب بریزی در نه ماه شود چارده ماهی دهدت
پذرفت سه بوس از لب شیرین ما را یک شب به فریب داشت غمگین ما را گفتم بده آن وعده دوشین ما را دستی بزد و نکرد تمکین ما را
قالب نقش بندی لاهوت است گلخن ابلیس و چه هاروت است گر سفره پر زر است هر روزی هر ماه نه حقه پر یاقوت است
دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ وز حاصل ایام چه در دستم هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرش باستانی هم هیچ از نسیه و نقد زندگانی همه را سرمایه جوانی است جوانی هم هیچ
خاقانی اساس عمر غم خواهد بود مهر و ستم فلک به هم خواهد بود جان هم به ستم درآمد اول در تن وآخر شدنش هم به ستم خواهد بود
استاد علی خمره به جویی دارد چون من جگری و دست و رویی دارد من یک لبم و هزار خنده که پدر هر دندانی در آرزویی دارد
هر روز فلک کین من از سر گیرد بر دست خسان مرا زبون تر گیرد با او همه کار سفلگان درگیرد من سفله شدم بو که مرا درگیرد
خاقانی وام غم نتوزد چه کند چون گفت بلاست لب ندوزد چه کند شمع از تن و سر درنفروزد چه کند جان آتش و دل پنبه نسوزد چه کند
خاقانی را جور فلک یاد آید گر مرغ دلش زین قفس آزاد آید در رقص آید چو دل به فریاد آید در فریادش عهد ازل یاد آید
خاقانی را که آسمان بستاید ای فاحشه زن تو فحش گویی شاید هجو تو کنون بسان مدح آراید کز باده نیک سرکه هم نیک آید
چون قهر الهی امتحان تو کند حصن تو نهنگ جان ستان تو کند وآنجا که کرم نگاهبان تو کند از کام نهنگ حصن جان تو کند
مرا شاه بالای خواجه نشانده است از آن خواجه آزرده برخاست از جا چه بایستش آزردن از سایه حق که نوری است این سایه از حق تعالی نه زیر قلم جای لوح است چونان که بالای کرسی است عرش معلا ند...
جام ز می دو قله کن خاص برای صبح دم فرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبحدم بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون که آتش و مشک زد به هم نافه گشای صبح دم جام چو دور آسمان درده و بر زمین فش...
دلا از جان چه برخیزد یکی جویای جانان شو بلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زن هوا را از بن دندان حریف آب دندان شو تو را هم کفر و هم ایمان حجاب اس...