شمارهٔ ۱۳۱ - مطلع سوم
گر نه شب از عین عید ساخت طلسمی بخم عین منعل چراست در خط مغرب رقم بابلیان عید را نعل در آتش نهند کز حد بابل رسید عید و مه نو بهم کرد رخ آفتاب زرد قواره نهان بر فلک از ماه نو شدزه سی...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
گر نه شب از عین عید ساخت طلسمی بخم عین منعل چراست در خط مغرب رقم بابلیان عید را نعل در آتش نهند کز حد بابل رسید عید و مه نو بهم کرد رخ آفتاب زرد قواره نهان بر فلک از ماه نو شدزه سی...
طفلی و طفیل توست آدم خردی و زبون توست عالم پرورده جزع توست عیسی آبستن لعل توست مریم تا چشم تو ریخت خون عشاق زلف تو گرفت رنگ ماتم از عارض و روی و زلف داری طاووس و بهشت و مار با هم د...
از مرگ براهیم که علامه دین بود دردا که علامات کرامات نگون شد تا تخته خاک است حصارش فضلا را سر تخته خاک آمد و دل خانه خون شد گویند که سلطان مهین بر در گنجه است در گنجه کنون بین که ز...
سپهر مکارم صفی کز صفاتش کدورت نصیب روان عدو شد ازو اقتدار معالی فزون گشت وزو روزگار مکارم نکو شد کهن گردد اکنون حدیث افاضل چو از عقل او حله علم نو شد چو خورشید آوازه او برآمد همان ...
با آنکه به موی مانم از غم مویی ز جفا نمی کنی کم دندان نکنی سپید تا لب از تب نکنم کبود هر دم گر گونه غمگنان ندارم زان نیست که هستم از تو خرم دانی ز چه سرخ رویم ایراک بسیار دمیدم آتش...
وفا جستن از خلق خاقانیا بس که جستن به اندازه جهد باشد مگو کز جهان دیده ام نیک عهدی غلط دیده باشی که بدعهد باشد
ای شحنه شش جهات عالم در چار دری و هفت طارم ای جنت انس را تو کوثر وی کعبه قدس را تو زمزم نیرو ده توست ناف خرچنگ عشرت گه تو دهان ضیغم هم خانه شوی به مهد عیسی رجعت کنی از اشارت جم در ...
نیت من نکوست در حق دوست دوستان را نیت نکو باشد بد او نیک من بود چه عجب زشت من نیز خوب او باشد
آن پیر ما که صبح لقایی است خضر نام هر صبح بوی چشمه خضر آیدش ز کام با برتریش گوهر جمشید پست پست با پختگیش جوهر خورشید خام خام تنها روی ز صومعه داران شهر قدس گه گه کند به زاویه خاکیا...
بی باغ رخت جهان مبینام بی داغ غمت روان مبینام بی وصل تو کاصل شادمانی است تن را دل شادمان مبینام بی لطف تو کآب زندگانی است از آتش غم امان مبینام دل زنده شدی به بوی بویت کان بوی ز دل...
خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست چند از زبان نیافته سودی زیان کشد گو محرمان بخرده کفن بر کتف کشند او بر در خدای کفن بر روان کشد نای است بی زبان به لبش جان فرو دمند بر بط زبان و رست...
پیشوای علما جامه من نز پی بیشی و پیشی پوشد لیک خواهد که به پوشیدن آن در تنم خلعت بیشی پوشد کان قبا کز حبش آرند رسول بهر تشریف نجاشی پوشد خواجه داند که مرا دل ریش است مرهمی بر سر ری...
صبح وارم کآفتابی در نهان آورده ام آفتابم کز دم عیسی نشان آورده ام عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده ام هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من هر...
حضرت ستر معلا دیده ام ذات سیمرغ آشکارا دیده ام قاف تا قافم تفاخر می رسد کز حجاب قاف عنقا دیده ام در صدف در است و در حوت آفتاب حضرتی کز پرده پیدا دیده ام در مدینه قدس مریم یافتم در ...
جهان را آه آه از دل برآمد چو عزالدین بوعمران فروشد برآمد هر شب افغان از دل طور چو روز موسی عمران فروشد
چه شد که بادیه بربود رنگ خاقانی که صبح فام شد از راه و شام گون آمد در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد میار طعنه در آن کش سموم بادیه سوخت که آن سفر ز عذاب...
رهروم مقصد امکان به خراسان یابم تشنه ام مشرب احسان به خراسان یابم گرچه رهرو نکند وقفه کنم وقفه از آنک کشش همت اخوان به خراسان یابم دل کنم مجمر سوزان و جگر عود سیاه دم آن مجمر سوزان...
من به ری عزم خراسان داشتم ز آن که جان بود آرزومندش مرا والی ری بند بر عزمم نهاد نیک دامن گیر شد بندش مرا از یمین الدین شکایت کردمی لیک شرم آمد ز فرزندش مرا بس فسادی کافت اخیار شد ا...
داد مرا روزگار مالش دست جفا با که توانم نمود نالش از این بی وفا در سرم افکند چرخ با که سپارم عنان بر لبم آورده جان با که گزارم عنا محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته است تا نشود جان...
عافیت را نشان نمی یابم وز بلاها امان نمی یابم می پرم مرغ وار گرد جهان هیچ جا آشیان نمی یابم نیست شب کز رخ و سرشک بهم صد بهار و خزان نمی یابم دل گم گشته را همی جویم سالها شد نشان نم...
خبر برآمد کان آفتاب شرع فرو شد هزار آه زهرک آن خبر شنود برآمد چون روز اسعد ازین چرخ دیر سال فرو رفت ز چرخ ناله وا اسعداه زود برآمد چو روی علم نهان شد شکست پشت جهانی طراق پشت شکستن ...
گر به شروانم اهل دل می ماند در ضمیرم سفر نمی آمد ور به تبریزم آب رخ می بود ارمنم آبخور نمی آمد ور به ارمن دو جنس می دیدم دل به جای دگر نمی آمد هرچه می کردم آسمان با من از در مهر در...
بس وفا پرورد یاری داشتم بس به راحت روزگاری داشتم چشم بد دریافت کارم تیره کرد گرنه روشن روی کاری داشتم از لب و دندان من بدرود باد خوان آن سلوت که باری داشتم گنج دولت می شمردم لاجرم ...
ای روح صفات اهرمن بند وی نوک سنان آسمان رند در نعش و پرن زنند طعنه نظم تو و نثرت ای خداوند هر بیخ ستم که دهر بنشاند رای تو به دست عقل برکند افریدون دولتی عدو را در زندان آر و پای ب...