شمارهٔ ۱۵۳ - در شکایت از روزگار و مردم
به درد دلم کاشنایی نبینم هم از درد دل را دوایی نبینم چو تب خال کو تب برد درد دل را به از درد تسکین فزایی نبینم شوم هم در انده گریزم ز انده کز انده به انده زدایی نبینم جهان نیست از ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
به درد دلم کاشنایی نبینم هم از درد دل را دوایی نبینم چو تب خال کو تب برد درد دل را به از درد تسکین فزایی نبینم شوم هم در انده گریزم ز انده کز انده به انده زدایی نبینم جهان نیست از ...
همه هم شهریان خاقانی با وی از کبر درنیامیزند چه عجب زاد را به یک جایند لیک با یکدگر نیامیزند
ای قبله جان کجات جویم جانی و به جان هوات جویم گز زخم زنی سنانت بوسم ور خشم کنی رضات جویم دیروز چو افتاب بودی امروز چو کیمیات جویم دوشت همه شب چو بدر دیدم امشب همه چو سهات جویم ای د...
می سزد قبله خاقانی از آن که صفات می پیوست کند هست می خواستن از میران رسم که می ار نیست طرب هست کند تو ز می بر درجات خط جام یک دقیقه ز طرب شست کند من هم از میر اجل خواهم می زان که م...
ضمان دار سلامت شد دل من که دار الملک عزلت ساخت مسکن امل چون صبح کاذب گشت کم عمر چو صبح صادقم دل گشت روشن به وحدت رستم از غرقاب وحشت به رستم رسته گشت از چاه بیژن شدستم ز انده گیتی م...
خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز کان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید با آدمی مطالبه نان همان کند بس مور کو به بردن نان ریزه ای ز راه پی سوده سان شود و جان ...
قحط وفاست در بنه آخر الزمان هان ای حکیم پرده عزلت بساز هان در دم سپید مهره وحدت به گوش دل خیز از سیاه خانه وحشت به پای جان هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطع هم با قدم سوار برون ران...
شب نباشد که آه خاقانی فلک چنبری نمی شکند گرچه ار روزگار زاده است او روزگارش به کینه می شکند آبگینه ز سنگ می زاید لیک سنگ آبگینه می شکند
هین کز جهان علامت انصاف شد نهان ای دل کرانه کن ز میان خانه جهان طاق و رواق ساز به دروازه عدم باج و دواج نه به سرا پرده امان بر نوبهار باغ جهان اعتماد نیست کاندک بقاست آن همه چون سب...
تا به ارمن رسیده ام بر من اهل ارمن روان می افشانند خاصه همسایگان نسطوری که مرا عیسی دوم خوانند عیسی و چرخ چارم انگارند کز من و جان من سخن رانند بحر ارجیش را به معنی آب غرقه بحر خاط...
الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامان بر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنی درگذر زین خشک سال آفت اینک گلستان جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت است و...
هر که در قوم بزرگ است امامش خوانند هر که دل صید کند صاحب دامش خوانند افضل این مصرع برجسته ندانیم که گفت هرکه شمشیر زند خطبه به نامش خوانند
نطع بگسترد عشق پای فرو کوب هان خانه فروشی بزن آستیی برفشان بهر چنین هودج بارگشی دار دل پیش چنین شاهدی پیشکشی ساز جان خیز و به صحرای عشق ساز چراگاه از آنک بابت رخش تو نیست آخور آخر ...
ما غم کس نخورده ایم مگر که دگر کس نمی خورد غم ما ما غم دیگران بسی خوردیم دیگری نیز بشکرد غم ما
ای رای تو صیقل اختران را افسر تویی افسر سران را خاک در تو به عرض مصحف جای قسم است داوران را هر هفته ز تیغ تو عطیت هفت اقلیم است سروران را در کعبه حضرت تو جبریل دست آب دهد مجاوران ر...
چون گشایند اهل همت دست خود کهتران را پای بست خود کنند رادمردان غافلان عهد را از شراب جود مست خود کنند سربلندان چون به مخدومی رسند خادمی را خاک پست خود کنند مهتران چون خوان احسان اف...
ای لب و خالت بهم طوطی و هندوستان پیش جمالت منم هندوی جان بر میان از رخ و زلف تو رست در دل من آبنوس وز لب و خال تو گشت دیده من آبدان ابرش خورشید را ناخنه آمد ز رشک تا تو به شب رنگ ح...
دولت نو است و کار نو و کارکن نو است مرد قیاس شاه نو از کارکن کنند از من رسان به کارکن شاه یک سخن کزادگان ذخیره ازین یک سخن کنند گو عدل کن چنان که همه یاد تو کنند چونان مکن که یاد و...
تا نفخات ربیع صور دمید از دهان کالبد خاک را نزل رسید از روان غاشیه دار است ابر بر کتف آفتاب غالیه سای است باد بر صدف بوستان کرد قباهای گل خشتک زرین پدید کرد علم های روز پرچم شب را ...
تا رقم حسن تو زد آسمان نامزد عشق تو آمد جهان حلقه به گوش غم تو گشت عقل غاشیه دار لب تو گشت جان زلف تو شیطان ملایک فریب روی تو سلطان ممالک ستان عشق تو آورده قیامت پدید فتنه تو کرده ...
از بدان نیک ترس خاقانی تا دل و دین تو تبه نکنند با خدا اعتقاد پاکان دار تا پلیدانت خاک ره نکنند بر تن دین مدار خال سپید تا خط عمر تو سیه نکنند مشکن از طعن ناکسان که سگان جز شناعت ب...
چون به حد کوفه باز آیند حاج از بادیه خلق یک فرسنگ استقبال خویشان می کنند خویش جانم بوی بغداد و دم دجله است و بس کز همه آفاقم استقبال ایشان می کنند
از همه عالم شده ام بر کران بسته به سودای تو جان بر میان جان نه و چون سایه به تو زنده ام با تو و صد ساله ره اندر میان از تب هجران تو ناخن کبود پیش تو انگشت زنان کالامان آن نه ز گریه...
خاقانی اگرچه نیک اهلی نااهلانت بدی نمایند نیکان که تو را عیار گیرند بر دست بدانت بر گرایند زری که به آتشت شناسند مشکی که به سیرت آزمایند