شمارهٔ ۲۳۰ - در هجو
ای شده خ چپ سلطان خ راستی عالم هم گر به ما خ کج کنی ما را خای راست برشود به شکم

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای شده خ چپ سلطان خ راستی عالم هم گر به ما خ کج کنی ما را خای راست برشود به شکم
دو گهر دان پیمبری و کرم زاده از کان کاینات به هم هر دو را کوهسار مغز بشر هر دو را آفتاب نور قدم ز آفرینش درخت انسی راست بیخ پیغمبری و شاخ کرم دهر بیخ پیمبری بگسست شاخ رادی به تیغ ک...
ز گفته تو بجوشید طبع خاقانی جواب داد به انصاف اگرچه دید ستم که گر به ذکر تو دیگر قلم بگردانم پس این زبان چو تیغم به تیغ باد قلم
امشب من و اوحد و مؤید هر سه دو حدیث رانده یک دم کانون شده قبله من از راست قانون شده تکیه گاه چپ هم در کانون اصل نقش ابلیس در قانون علم شخص آدم
بیش بیش است فضل خاقانی دولتش کم کم آمد از عالم کار عالم همه شتر گربه است که دهد فضل بیش و دولت کم
در چنین علت ای طبیب مرا مسهلی تازه ساختی هر دم من فرو مانده که آبریز نداشت قصر جنت مثال کعبه حرم کعبه را مستراح نیست بلی نیست در جنت آبریزی هم
من که خاقانیم جفای وطن برده ام وز جفا گریخته ام از خسان چو سار شور انگیز چون ملخ بر ملا گریخته ام شاه بازم هوا گرفته بلی کز کمین بلا گریخته ام نه نه شهباز چه که گنجشکم کز دم اژدها ...
خاقانیا به کعبه قسم یاد کن که من زانگه که کعبه وار در این سبز پرده ام گرچه ز هرچه دوست بد آزار دیده ام ورچه ز هرکه خصم بد آسیب خورده ام در کار هیچ دوست منافق نبوده ام بر مرگ هیچ خص...
غصه دل گفت خاقانی که از ابناء جنس کس نماند و من به ناجنسان چنین وامانده ام رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته اند من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده ام همرهان بر جدول دجله چو مسطر...
هر خشک و تر که داشتم از غم بسوختم هر بال و پر که داشتم از دم بسوختم از ناله هفت خیمه گردون شکافتم وز آه چار گوشه عالم بسوختم چندین هزار نافه مشک امید را بر مجمر نیاز به یک دم بسوخت...
خوش سواری است عمر خاقانی صیدگه دهر و بارگیر اوقات پیش کان زین خود ز پشت حیات بفکند نفل صید نعل کن حسنات
راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب کو هم نفسی تا نفسی رانم ازین باب از هم نفسان نیست مرا روزی ازیراک در روزن من هم نرود صورت مهتاب بی هم نفسی خوش نتوان زیست به گیتی بی دست شناور نتوان ...
به مجلس کو نزیل جود خویش است کجا یارم که نزل دون فرستم اگرچه ماهی از یونس شرف یافت به یونس فلس ماهی چون فرستم چه مرغم کز پی شهباز شیبت قبا اطلس کلاه اکسون فرستم کلاه از زرکش خورشید...
بخ بخ ار فاروق ثانی را کنم مدحت به جان کاجتهاد حیدری رای مصیبش یافتم هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشه ای است پیشگاه منصب و صدر حسیبش یافتم یک جهان چون من زکات استان حبر مقتداست کز نص...
آرزو بود نعمتم لیکن از خسان زمن نپذرفتم بیش می خواستم زمانه نداد کم همی داد من نپذرفتم
پسر داشتم چون بلند آفتابی ز ناگه به تاری مغاکش سپردم به درد پسر مادرش چون فروشد به خاک آن تن دردناکش سپردم یکی بکر چون دختر نعش بودم به روشن دلی چون سماکش سپردم چو دختر سپردم به دا...
از عزیزان سؤال دل کردم هیچ شافی جواب نشنیدم جز دو حرف نبشته صورت دل معنی دل به خواب نشنیدم دیدم آری هزار جنس طلب لیک یک جنس یاب نشنیدم کشت امید زرد دیدم لیک وعده فتح باب نشنیدم یک ...
جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم به سوی این دو یگانه به موصل و شروان دلی است معتکف و همتی است بر حذرم هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا دلم درید و بخایید ...
آن به من می رسد ز سختی و رنج که به جان مرگ را خریدارم جای من نقطه ای است گویی راست زانکه سرگشته زیر پرگارم
در دهر سیه سپیدم افکند بخت سیه سپید کارم با بخت سیه عتاب کردم کز بس سیهیت دلفکارم بخت آمد و خون گریست پیشم کز رنگ سیاه شرمسارم اما چه کنم قبول کن عذر کز مرگ امام سوگوارم سلطان ایمه...
فرزند بمرد و مقتدا هم ماتم ز پی کدام دارم بر واقعه رشید مویم یا تعزیت امام دارم سلطان ایمه عمدة الدین کز خدمتش احترام دارم
برد بیرون مرا ز ظلمت شک این چراغ یقین که من دارم کعب همت به ساق عرش رساند این دو تن عقل و دین که من دارم خیل غوغای آز بشکستند این دو صف در کمین که من دارم خود سگی کردنم نفرمایند ای...
زندگانی چو مال میراث است که نبینی بقاش جز به زکات پس ز طاعت بده زکاتش از آنک به زکات است مال را برکات
شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست شه مرا نانی که داد ار باز می خواهد رواست شاه تاج یک دو کشور داشت لیک از لفظ من تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست شه مرا نان داد و من جان دادمش...