شمارهٔ ۳۰۸
زهر است مرا غذای هر روزه زین کاسه سرنگون پیروزه وز دهر سیاه کاسه در کاسم صد ساله غم است شرب یک روزه دهر است کمینه کاسه گردانی از کیسه او خطاست دریوزه در کوزه نگر به شکل مستسقی مستس...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
زهر است مرا غذای هر روزه زین کاسه سرنگون پیروزه وز دهر سیاه کاسه در کاسم صد ساله غم است شرب یک روزه دهر است کمینه کاسه گردانی از کیسه او خطاست دریوزه در کوزه نگر به شکل مستسقی مستس...
هرچه امن و فراغت است و کفاف یافت خاقانی از جهان هر سه گرچه هر سه ورای مملکت است صحت آمد ورای آن هر سه
شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست ما عشق باز صادق و او عشق دان ماست آنجا که دست ماست درو حلقه زان اوست وانجا که پای اوست سر و سجده زان ماست هر دل که زیر سایه زلفش نشان دهند مرغی ...
خاقانیا ز دل سبکی سرگران مباش کاو هرکه زاده سخن توست خصم توست گرچه دلت شکست ز مشتی شکسته نام بر خویشتن شکسته دلی چون کنی درست چون منصفی نیابی چه معرفت چه جهل چون زال زر نبینی چه سی...
ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمایی کآیینه خسان را زنگارها زدایی هر ساعتم به نوعی درد کهن فزایی چون من ز دست رفتم انگشت بر که خایی بر سخته ای تمام تا چند برگرایی دانسته ای عیارم تا چند...
تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی را در همه تبریز اندهکده ای بینم جای او بدین یک دره خویش تکلف نکند تو بدین ششدره خویش تفاخر منمای ماه در هفت فلک خانه یکی دارد و بس زحل نحس ز من راست به...
پسر خاندان را بود خانه دار چو جان پدر شد به دیگر سرای اگر شیر بر جا نماند رواست ولی عطسه شیر ماند به جای برون بیشه را شیر به میزبان درون خانه را گربه به کدخدای جهان را بنگزیرد از گ...
نیک مردی کجاست خاقانی که در او درد مردمی یابی نیست مرغی که حوصله ش به جهان دانه پرورد مردمی یابی خود جهان مخنث آن کس نیست که در او مرد مردمی یابی
اهل دلی ز اهل روزگار نیابی انس طلب چون کنی که یار نیابی گر دگری ز اتفاق هم نفسی یافت چون تو بجویی به اختیار نیابی خوش نفسی نیست بی گرانی کامروز نافه بی ثرب در تتار نیابی آینه خاک ت...
مدح کریمان کنم چرا نکنم لیک قدح لییمان مرا شعار نیابی در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی
سر انگشت می رزد بی بی بر من انگشت می گزد بی بی نای را دشمن است و دف را دوست بر ره دف همی وزد بی بی از پی یک نشان دوم جامه لاجوردی همی رزد بی بی آفتاب است و زهره می طلبد در بر مه نم...
گر به دل آزاد بودمی چه غمستی عقده سودا گشودمی چه غمستی غم همه ز آن است کاشنای نیازم گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی گر به مشامی که بوی آز شنودم بوی قناعت شنودمی چه غمستی تخم ادب کاشتم ...
کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی بود بی غیرت که نقش یار را بر سنگ کند ور به لوح سینه کندی صورتی پنداشتی
یک مشت خاکی ارچه دربند کاخ و کوخی برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی نیکوت داشت اول نیکوت دارد آخر این بیت معتقد ساز از قاضی تنوخی
خاقانیا چه مژده دهی کز سواد ملک یک باره فتنه دو هوایی فرو نشست آن را که کردگار برآورد شد بلند و آن را که روزگار فرود برد گشت پست گفتند خسته گشت فریدون و جان سپرد زان تیر کز کمان کم...
صبح تا آستین برافشانده است دامن عنبر تر افشانده است مگر آن عقد عنبرینه شب برگشاده است و عنبر افشانده است روز یک اسبه بر قضا رانده است و آتش از روی خنجر افشانده است نعل آن نقره خنگ ...
گفتی که سپاس کس مبر بیش کز دهر به بخت نیک زادی آری منم از دعای پیران خورده بر کشت زار شادی باقی شدم از هدایت عم کاموخت مرا ملک نهادی عم کرد مرا دعا گه نزع گفت افضل شرق و غرب بادی
ای جهان داوری که دوران را عهد نامه بقا فرستادی وی کیان گوهری که کیوان را مدد از کبریا فرستادی عزم را چند روزه ره به کمین راه گیر قضا فرستادی پیش مهدی که پیشگاه هدی است عدل را پیشوا...
ابر دستا ز بحر جود مرا عنبر در ثمن فرستادی یمن و ترک هست شوم و به من یمن فال یمن فرستادی طغرلی و همای و بلبل را زاغ طوطی سخن فرستادی شاه شیران تویی که طرفه غزال صید کردی به من فرست...
نیست در موکب جهان مردی نیست بر گلبن فلک وردی پدر مکرمت ز مادر دهر فرد مانده است بی نوا فردی رصد روز و شب چه می باید که ندارد ره کرم گردی چیست از سرد و گرم خوان فلک جز دو نان این سپ...
پاکا ملکا قد فلک را جز بهر سجود خم نکردی جلاب خواص درد سر را الا به سپیده دم نکردی بر من که پرستشت نکردم در ناکردن ستم نکردی آن چیست که از بدی نکردم وآن چیست که از کرم نکردی گفتی ک...
طبع روشن داشت خاقانی حوادث تیره کرد ور نکردی خاطر او نور پیوند آمدی گر کلید خاطرش نشکستی اندر قفل غم از خزانه ی غیب لفظش وحی مانند آمدی گر به اول نستدندی اصل شیرینی ز موم نخل مومین...
اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی به نظم و نثر همانا که پیشکار منندی ز بورشید و ز عبدک مثل زنند به شروان وگر به دور منندی دوات دار منندی به زور و زر نفریبم چو زور و زر وزیران که فخر ...
گر دیده یک اهل دیده بودی دل مژده پذیر دیده بودی جان حلقه به گوش گوش گشتی گر نام وفا شنیده بودی این قحط جهان کسی نبردی گر کشت وفا رسیده بودی کشتی حیات کم شکستی گر بحر غم آرمیده بودی...