رباعی شمارهٔ ۱۵۹
ای بت علم سیه ز شب صبح ربود برخیز و می صبوحی اندر ده زود بردار ز خواب نرگس خون آلود برخیز که خفتنت بسی خواهد بود

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای بت علم سیه ز شب صبح ربود برخیز و می صبوحی اندر ده زود بردار ز خواب نرگس خون آلود برخیز که خفتنت بسی خواهد بود
طوطی دم دینارنشان است آن لب غماز و دوروی از پی آن است آن لب زنهار میالای در آن لب نامم کآلوده لب های کسان است آن لب
خاقانی هر شبت شبستان نرسد تو مفلسی این نعمتت آسان نرسد هر شب طلب وصل که رویین دژ را هر روز سفندیار مهمان نرسد
آن شب که دلم نزد تو مهمان باشد جانم همه در روضه رضوان باشد جانم بر توست لیک فرمان باشد کامشب تن من نیز بر جان باشد
چون رایت حسن تو بر افلاک زنند عشاق تو آتش اندر املاک زنند ای عالم جان ولایت دل مگذار تا پیرهن شاهد جان چاک زنند
خاقانی ازین خانه و خوان غدار برخیز و به خانیان کلیدش بسپار خضری تو بخوان و خانه چون داری کار شو خانه و خوان را به خضر خان بگذار
چرخ استر توسن جل سبز اندر بر خاقانی ازین توسن بد دست حذر در ماه نو و ستارگانش منگر کان حلقه فرج اوست وین ساخت به زر
خاقانی را آنکه بود سلطان هنر چون شمع بسی نشست بر کرسی زر اکنون چو چراغ است به کشتن درخور بر نطع نشسته اشک ریزان در بر
خاقانی اگر یار نماید رخسار رخسار چو زر به ناخنان خسته مدار از ناخن و زر چهره برناید کار کز تو همه زر ناخنی خواهد یار
خاقانی را ذم کنی ای دمنه عصر کو شتربه است و شیر نر احمد نصر نور از سر قصر آوری در بن چاه سایه ز بن چاه بری سر قصر
خاقانی ازین مختصران دست بدار در کار شگرف همتی دست برآر پروانه مشو جان به چراغی مسپار خورشید پرست باش نیلوفروار
ای داده تو را دست سپهر و دل دهر از بخت تو را تخت و هم از دولت بهر مهر تو کند به لطف و کین تو به قهر از شوره گل از غوره مل از شکر زهر
گر من به وفای عشق آن حورنسب در دام دگر بتان نیفتم چه عجب حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب کان ماه مرا همای داده است لقب
دانی ز چه یک نام حق آمد غفار یعنی که به مجرمان عاصی رحم آر گر جاهلی از جهل نکردی گنهی پس عفو همیشه می نشستی بیکار
دل کوفته ام چو تخمکان ز آتش قهر لب شسته به هفت آب ز آلایش دهر تو بذر قطونا شدی ای شهره شهر بیرون همه تریاک و درون سو همه زهر
خاکی دل من به آتش آگنده مدار آبم مبر و چو خاکم افکنده مدار چون کار من از بخت فراهم نکنی در محنت و غم مرا پراکنده مدار
گفتم به دل ار چو نی ببرندم سر ننشینم تا نخایم آن شکر تر پیش شکر از پر مگس ساخت سپر گفت ار مگسی هم ننشینی به شکر
ای چرخ مهم را ز سفر باز آور در ره دلش از راه ببر باز آور حال دل من یک به یک از من بشنو با او دو به دو بگو خبر باز آور
ای نام تو در شهر به خوبی مشهور وصل تو تمنای هزاران مهجور با روی تو کافتاب ازو یابد نور شروان به بهشت ماند ای بچه حور
هر کس که شود به مال دنیا فیروز در چشم کسان بزرگ باشد شب و روز گر بخت سعید و حسن طالع داری از مال جهان گنج سعادت اندوز
دود تو برون شود ز روزن یک روز مرغ تو بپرد از نشیمن یک روز گیرم که به کام دوست باشی صد سال ناکام شوی به کام دشمن یک روز
ای چشم تو فتنه فلک را قلوز هجران تو شیر شرزه را گیرد بز ای زلف تو بر کلاه خوبی قندز با غارت تو عفی الله از غارت غز
ای نیش به دل زین فلک سفله نواز وی شیشه عشرت شکن شعبده باز ای مدت جورت چو ابد دیر انجام وی نوبت مهرت چو ازل دور آغاز
از عشق بهار و بلبل و جام طرب گل جان چمن بود که آمد بر لب لب کن چو لب چمن کنون لعل سلب جان چمن و جان چمانه بطلب