غزل شمارهٔ ۱۲۱
دل رفت و می ندانم حالش که خود کجا شد آزار او نکردم کویی دگر چرا شد هر جا که ظن ببردم رفتم طلب بکردم پایم به سنگ آمد پشتم ز غم دو تا شد چندان که بیش جستم کم یافتم نشانش گویی چه حالش...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
دل رفت و می ندانم حالش که خود کجا شد آزار او نکردم کویی دگر چرا شد هر جا که ظن ببردم رفتم طلب بکردم پایم به سنگ آمد پشتم ز غم دو تا شد چندان که بیش جستم کم یافتم نشانش گویی چه حالش...
لعلت اندر سخن شکر خاید رویت انگشت بر قمر خاید هر که با یاد تو شرنگ خورد هم چنان دان که نیشکر خاید هر که او پای بست روی تو شد پشت دست از نهیب سر خاید مرکب جان به مرغزار غمت بدل سبزه...
دل از آن راحت جان نشکیبد تشنه از آن آب روان نشکیبد چه کنم هرچه کنم دل کند آنک دل از آن جان جهان نشکیبد دل نیارامد و هم معذور است کز دلارام چنان نشکیبد گرچه خون ریزد دل دار نهان دل ...
لب جانان دوای جان بخشد درد از آن لب ستان که آن بخشد عشق میگون لبش به می ماند عقل بستاند ارچه جان بخشد دیت آن را که سر برد به شکر هم ز لعل شکرفشان بخشد عاشق آن نیست کو به بوی وصال ه...
اول از خود بری توانم شد پس تو را مشتری توانم شد بر سر تیغ عشق سر بنهم گر پی ات سرسری توانم شد عشق تو چون خلاف مذهب هاست خصم مذهب گری توانم شد تا به اسلام عشق تو برسم بنده کافری توا...
دل عاشق به جان فرو ناید همتش بر جهان فرو ناید خاکیی را که یافت پایه عشق سر به هفت آسمان فرو ناید ور دهد تاج عقل با دو کلاه سر عاشق بدان فرو ناید عشق اگرچند مرغ صحرایی است جز به صحر...
دل از آن دلستان به کس نرسد بر از آن بوستان به کس نرسد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی دمش بوی جان به کس نرسد به غلط بوسه ای بخواهم ازو گرچه دانم که آن به کس نرسد لب به دندان فروگزد یعنی...
عشق تو دست از میان کار برآورد فتنه سر از جیب روزگار برآورد هر که به کوی تو نیم بار فرو شد جان به تمنا هزار بار برآورد جزع تو دل را هزار نیش فرو برد لعل تو جان را هزار کار برآورد طب...
ازین ده رنگ تر یاری نپندارم که دارد کس وزین بی نورتر کاری نپندارم که دارد کس نماند از رشته جانم بجز یک تار خون آلود ازین باریک تر تاری نپندارم که دارد کس مرا زلف گره گیرش گره بر دل...
سر به عدم درنه و یاران طلب بوی وفا خواهی ازیشان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوی در تک دریا رو و مرجان طلب مرکز خاکی نبود جای تو مرتبه گنبد گردان طلب مایده جان چو نهی در میان جان به ...
می وقت صبوح راوقی باید وان می به خمار عاشقی باید چون مرغ قنینه زد صلای می با پیر مغان موافقی باید تا زهد تکلفیت برخیزد بر ناصیه داغ فاسقی باید در پیش خسان اگر نهی خوانی هم بی نمک م...
تو را نازی است اندر سر که عالم برنمی تابد مرا دردی است اندر دل که مرهم برنمی تابد سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم که دندان مزد چون اویی ازین کم برنمی تابد مرا کی روی آن باش...
چه روح افزا و راحت باری ای باد چه شادی بخش و غم برداری ای باد کبوتروارم آری نامه دوست که پیک نازنین رفتاری ای باد به پیوند تو دارم چشم روشن که بوی یوسف من داری ای باد به سوسن بوی و...
چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد وز می وصل لبم بر لب جامی برسد پخته و صاف اگر می نرسد از تو مرا گه گه از عشق توام دردی خامی برسد گر رسولان وفا نامه نیارند ز تو هم به زنهار جفا از ت...
باغ جان را صبوحی آب دهید و آن شفق رنگ صبح تاب دهید به زبان صراحی و لب جام هاتف صبح را جواب دهید صبح چون رخش رستم اندر تاخت می چو تیغ فراسیاب دهید شاهد روز در دو حجره خواب حاضر آمد ...
دل نام تو بر نگین نویسد جان نقش تو بر جبین نویسد شاهان به تو عبده نویسند روح القدست همین نویسد رضوان لقب تو یوسف الحسن بر بازوی حور عین نویسد خورشید به تهمت خداییت ابن الله بر نگین...
فراقت ز خون ریز من درنماند سر کویت از لاف زن درنماند من ار باشم ار نه سگ آستانت ز هندوی کژ مژ سخن درنماند تو گر خواهی و گر نه میدان عشقت ز رندان لشکرشکن درنماند در آویزش زلفت آویخت...
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد هستی من آب گشت آب مرا آب شد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد سوخته چون سیم گشت کشته چو سیماب شد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد کوره عجب گرم بود س...
دل بسته زلف تو شد از من چه نویسد جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد سرمایه تویی چون تو شدی دل که و دین چه چون رو...
آتش عیاره ای آب عیارم ببرد سیم بناگوش او سکه کارم ببرد زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند لعل مسیحادمش بر سر دارم ببرد ناله کنان می دوم سنگ به بر در چو آب که آب من و سنگ من غمزه یارم ب...
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب خون خرد بریز و دست بر عدم نویس برگ هوا بساز و نثار از روان طلب دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دل واشکاف و یاس...
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد سرگشته می دود به خیالش کجا رسد چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست چون من تهی دوی به وص...
اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند دستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند پای خاکی کن درآ کز چشم خونین هر نفس گوهر اندر خاک پایت رایگان خواهم فشاند گر چو چنگم در بر آیی زلف ...
سخن با او به مویی درنگیرد وفا از هیچ رویی درنگیرد زبانم موی شد ز آوردن عذر چه عذر آرم که مویی درنگیرد غلامش خواستم بودن دلم گفت که این دم با چون اویی درنگیرد چه جویی مهر کین جویی ک...