غزل شمارهٔ ۲۵۱
به صفت عاشق جمال توایم به خبر فتنه خیال توایم خام پندار سوخته جگران در هوس پختن وصال توایم چه عجب گر ز وصل محرومیم ما کجا محرم جمال توایم غرقه عشق و تشنه وصلیم که آرزومند زلف و خال...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
به صفت عاشق جمال توایم به خبر فتنه خیال توایم خام پندار سوخته جگران در هوس پختن وصال توایم چه عجب گر ز وصل محرومیم ما کجا محرم جمال توایم غرقه عشق و تشنه وصلیم که آرزومند زلف و خال...
امروز دو هفته است که روی تو ندیدم و آن ماه دو هفت از خم موی تو ندیدم ماه منی و عید من و من مه عیدی زان روی ندیدم که به روی تو ندیدم چون بوی تو دیدم نفس صبح و ز غیرت در آینه صبح به ...
طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم کین تو کمتر نگشت مهر چه بازم تیر جفایت گشاد راه سرشکم تیغ فراقت درید پرده رازم از شب هجران بپرس تا به چه روزم ز آتش سودا ببین که در چه گدازم زهره آن ...
ای جفت دل من از تو فردم وی راحت جان ز تو به دردم تا با دل و جان من تو جفتی من از دل و جان خویش فردم رنجی که من از پی تو دیدم دردی که من از غم تو خوردم بر کوه بیازمای یکبار تا بشناس...
خوش خوش از عشق تو جانی می کنم وز گهر در دیده کانی می کنم بر سر عقل آستینی می زنم از در صبر آستانی می کنم هر که از غیر تو لافی می زند از سر غیرت جهانی می کنم تا دلم کردی نشان تیر هج...
من در طلب یارم ز اغیار نیندیشم پایم به سر گنج است از مار نیندیشم صبرم به عیار او هیچ است و دو جو کمتر من هم جو زرینم کز نار نیندیشم جوجو شدم از عشقش او جو به جو این داند او را به ج...
دل را به غم تو باز بستیم جان را کمر نیاز بستیم تن کو سگ توست هم به کویت بر شاخ گلش به ناز بستیم از دل به دلت رسول کردیم وز دیده زبان راز بستیم دیدیم رخت که قبله ماست زآنسو که تویی ...
خیز تا رخت دل براندازیم وز پی نیکویی سر اندازیم با حریفان درد مهره مهر بر بساط قلندر اندازیم دین و دنیا حجاب همت ماست هر دو در پای دلبر اندازیم دوست در روی ما چو سنگ انداخت ما به ش...
یارب از عشق چه سرمستم و بی خویشتنم دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم نگذارم که جهانی به جمالش نگرند شوم از خون جگر پرد...
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر پس همچو ش...
نزل عشقت جان شیرین آورم هدیه زلفت دل و دین آورم چون شراب تلخ و شیرین درکشی پیشکش صد جان شیرین آورم پیش عناب لبت عناب وار روی خون آلوده پر چین آورم پیش بالای تو هم بالای تو گوهر از ...
نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم همچو جان بی سایه و چون سایه بی جان آمدم چون سگان دوست هم پیش سگان کوی دوست داغ بر رخ طوق بر گردن خروشان آمدم کوی او جان را شبستان بود زحمت برنتا...
در عشق ز تیغ و سر نیندیشم در کوی تو از خطر نیندیشم در دست تو چون به دستخون ماندم از شش در تو گذر نیندیشم پروانه عشقم اوفتان خیزان کز آتش تیز پر نیندیشم یک بوسه ز پایت آرزو دارم جان...
ما دل به دست مهر تو زان باز داده ایم که اندر طریق عشق تو گرم اوفتاده ایم ما رطل های درد تو زآن درکشیده ایم کز رمزهای درد تو سری گشاده ایم گفتی که دل بداده و فارغ نشسته ای اینک برای...
تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم گه لوح وصالش را سربسته همی خوانم گه پاس خیالش را شب زنده همی دارم سلطان جمال است او من بر در ایوانش تن خاک همی...
تو را در دوستی رایی نمی بینم نمی بینم چو راز اندر دلت جایی نمی بینم نمی بینم تمنا می کنم هر شب که چون یابم وصال تو ازین خوشتر تمنایی نمی بینم نمی بینم به هر مجلس که بنشینم تویی در ...
دست از دو جهان کشیده خواهم یک اهل به جان خریده خواهم گویی که رسم به اهل رنگی از طالع بررسیده خواهم جستم دل آشنا و تا حشر گر جویم هم ندیده خواهم نوشی به یقین نماند لیکن زهری به گمان...
ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم خود آن بوی را هم درنگی نبینم زهی هم تو هم عشق تو باد و آتش که خود در شما آب و سنگی نبینم چه دریاست عشقت که هرچند در وی صدف جویم الا نهنگی نبینم همه خلق ...
ز باغ عافیت بویی ندارم که دل گم گشت و دل جویی ندارم بنالم کآرزوبخشی ندیدم بگریم کآشنارویی ندارم برانم بازوی خون از رگ چشم که با غم زور بازویی ندارم فلک پل بر دلم خواهد شکستن کز آب ...
طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم خضر لب تشنه در این بادیه سرگردان داشت راه ننمود که بر چشمه حیوان برسم شب تار و ره دور و خطر مدعیان تا در دوست ...
در این عهد از وفا بویی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جایی ...
دارم سر آنکه سر برآرم خود را ز دو کون بر سر آرم بر هامه ره روان نهم پای همت ز وجود برتر آرم بر لاشه عجز برنهم رخت تا رخش قدر عنان درآرم این دار خلافت پدر را در زیر نگین مسخر آرم وی...
از گلستان وصل نسیمی شنیده ام دامن گرفته بر اثر آن دویده ام بی بدرقه به کوی وصالش گذشته ام بی واسطه به حضرت خاصش رسیده ام اینجا گذاشته پر و بالی که داشته آنجا که اوست هم به پر او پر...
دلا رازت برون نتوان نهادن قدم در موج خون نتوان نهادن بر اسب عمر هرای جوانی است بر او زین سرنگون نتوان نهادن تو را هر دم غم صد ساله روزی است ذخیره زین فزون نتوان نهادن به کتف عمر می...