غزل شمارهٔ ۲۹۵
سینه پر آتشم چو میغ از تو چهره پر گوهرم چو تیغ از تو روز عمرم بدی که چون رفتی حاصلی نیست جز دریغ از تو ماتم عمر رفته خواهم داشت زان سیه جامه ام چو میغ از تو رصد عشق تو جهان بگرفت چ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
سینه پر آتشم چو میغ از تو چهره پر گوهرم چو تیغ از تو روز عمرم بدی که چون رفتی حاصلی نیست جز دریغ از تو ماتم عمر رفته خواهم داشت زان سیه جامه ام چو میغ از تو رصد عشق تو جهان بگرفت چ...
شد آبروی عاشقان از خوی آتش ناک تو بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو ای قدر ایمان کم شده زان زلف س...
گرچه جانی از نظر پنهان مشو رحم کن در خون جان ای جان مشو پرده رازم دریدی آشکار وعده های کژ مده پنهان مشو گر به جان فرمان دهی فرمان برم آمدی ناخوانده بی فرمان مشو از بن دندان به دندا...
چه کرده ام بجای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو مده به خود رضای آن که بد کنی به جای آن که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو دل من از جفای خود ممال زیر پای خ...
پشت پایی زد خرد را روی تو رنگ هستی داد جان را بوی تو گشته چون من کشته ای زنار دار جان عیسی در صلیب موی تو از پی خون ریز جان خاکیان شهربندی شد فلک در کوی تو دیده کافوری و جان قیری ک...
خوش خوش خرامان می روی ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا ز انصاف خو واکرده ای ظلم آشکارا کرده ای خونریز دل ها کرده ای خون کرده پنهان تا کجا غبغب چو طوق آوی...
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست دارو بر آستانه عالم پدید نیست در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل شمشادوار تازه و خرم پدید نیست هرک اندرون پنجره آسمان نشست از پنجه زمانه مسلم پدید نیست ای ...
در عشق داستانم و بر تو به نیم جو بازیچه جهانم و بر تو به نیم جو گه گه شده است صبرم و بر تو به نیم گه جوجو شده است جانم و بر تو به نیم جو بر طارم وصالت نارفته دست هجر بشکست نردبانم ...
بسته زلف اوست دل ای دل از آن کیست او خسته چشم اوست جان مرهم جان کیست او شهری دل در آستین بر درش آستان نشین اینت مسیح راستین درد نشان کیست او شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زمان او ...
ای تماشاگاه جان ها طرف لاله ستان تو مطلع خورشید زیر زلف مه جولان تو تا نهادی حسن را دار الخلافه زیر زلف هست دار الملک فتنه در سر مژگان تو حلق خلقی را به طوق شوق تو در بند کرد زلف م...
رخت تمنای دل بر در عشاق نه تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه قفل که بر لب نهی از لب معشوق ساز پای که از سر کنی در صف عشاق نه زخم که جانان زند همسر مرهم شناس زهر که سلطان دهد همبر تریاق ...
افدی بنفس من بدت فی المهد عنی غافله لوقابلت شمس الضحی حارت و صارت آفله ماهی ستاره زیورش هر هفت کرده پیکرش هر هشت خلد از منظرش دیدم میان قافله قلت ار حمینی هیت لک فالقلب فی البلوی ه...
خیال روی توام غم گسار و روی تو نه به هر سویی که کنم راه راه سوی تو نه خیال تو همه شب ره به کوی من دارد اگرچه بخت مرا رهنما به کوی تو نه دریغ کاش تو را خوی چون خیال بدی که خرمم ز خی...
هست به دور تو عقل نام شکسته کار شکسته دلان تمام شکسته عشق تو بس صادق است آه که دل نیست باده عجب راوق است و جام شکسته صبح امید مرا به تاختن هجر برده و در تنگنای شام شکسته گوهر عمرم ...
در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریده در پیشت ایستادم چون شمع سر بریده چشم از تو می بدزدم پیش رقیب گویی چشم بدم که ماندم از تو نظر بریده از تیغ بی وفایی بینی چو برنشینی حلق هزار خلقی بر...
ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته لعل تو سنگ سرزنش بر آفتاب انداخته مه با خیال روی تو گم گشته اندر کوی تو شب با جمال موی تو مشکین حجاب انداخته ای عاقلان را بارها بر لب زده مسماره...
سرمستم و تشنه آب درده آن آتش گون گلاب درده در حجله جام آسمان رنگ آن دختر آفتاب درده آن خون سیاوش از خم جم چون تیغ فراسیاب درده یاقوت بلور حقه پیش آر خورشید هوا نقاب درده تا ز آتش غ...
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف تو راست معجزه و نام تو سلیمان است از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی زما...
در صبوح آن راح ریحانی بخواه دانه مرغان روحانی بخواه یک دو جام از راه مخموری بخور یک دو جنس از روی یکسانی بخواه ساغری چون اشک داودی به رنگ از پری روی سلیمانی بخواه دیدبان عقل را برب...
ای برقرار خوبی با تو قرار من چه از سکه گشت کارم تدبیر کار من چه زرین رخم ز عشقت بی آب و سنگ مانده بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت آن می هنوز در خم چند...
ای دل به جفات جان نهاده جان پیش کشت جهان نهاده شهری همه ز آهنین دل تو قفلی زده بر دهان نهاده بر طرف لب تو جان عیسی از نیل و بقم دکان نهاده از کوی سوار چون برآیی شب پوش بر ابروان نه...
ای زیر نقاب مه نموده ماه من و عید شهر بوده از مقنعه ماه غبغب تو صد ماه مقنعم نموده باد سر زلفت از سرآغوش دستار سر سران ربوده دردانه عقد عنبرینت خونین صدف از دلم گشوده تو سوده به پا...
ای چشم پر خمارت دلها فگار کرده وی زلف مشک بارت جان ها شکار کرده از روی همچو حورت صحرا چو خلد گشته وز آه عاشقانت دریا بخار کرده یک وعده در دو ماهم داده که می بیایم چاکر به انتظارت د...
درآ تا سیل بنشانم ز دیده گهر در پایت افشانم ز دیده بیا از گرد ره در دیده بنشین که گرد راه بنشانم ز دیده مگردان سر ز من تا خون چشمم سوی دل باز گردانم ز دیده چنان بر دیده بندم نقش رو...