رباعی شمارهٔ ۲۰۱
ای درد چو بی درد ز حالم غافل بر گردن او بسته مهری از دل بر سر دهمت خاک ز انصاف دمی در گردن حق که دید دست باطل

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای درد چو بی درد ز حالم غافل بر گردن او بسته مهری از دل بر سر دهمت خاک ز انصاف دمی در گردن حق که دید دست باطل
زرین چکنم قدح گلین آر ای دل پای از گل غم مرا برون آر ای دل تا از گل گورم ندمد خار ای دل گلگون می در گلین قدح دار ای دل
یارت نکند به مهر تمکین ای دل او نیست حریف مهره برچین ای دل از یار سخن مگوی چندین ای دل خیز از سر او خموش بنشین ای دل
از آتش عشق آب دهانم همه سال در آب چو آتش به فغانم همه سال بر خاک چو باد بی نشانم همه سال بر باد چو خاک جان فشانم همه سال
بنمود بهار تازه رخسار ای دل بر باد نهاده باده پیش آر ای دل اکنون که گشاد چهره گلزار ای دل ما و می گلرنگ و لب یار ای دل
ای بدر همال قدر خورشید جمال کیوان دل مشتری رخ زهره مثال قوس ابرو و عقرب خطی و تیر خصال پروین دندان سهیل تن جوزا فال
سوزی که در آسمان نگنجد دارم وان ناله که در دهان نگنجد دارم گفتی ز جهان چه غصه داری آخر آن غصه که در جهان نگنجد دارم
من میوه خام سایه پرورد نیم جز چشمه خورشید جهان گرد نیم گر بر سر خصمان که نه مردند و نه زن سرپوش زنان نیفکنم مرد نیم
احکام شریعت است چون شارع عام بیرون مرو از راه شریعت یک گام هرکس که سر از حکم شریعت پیچد در مذهب اهل معرفت نیست تمام
خاقانی اگر ز راحتت رنگی نیست تشنیع مزن که با فلک جنگی نیست ملکی که به جمشید و فریدون نرسید گر هم به گدایی نرسد ننگی نیست
از کوی تو ای نگار زاری بردیم آشفته دلی و بیقراری بردیم ای مایه شادمانی آخر ز درت رفتیم و غمت به یادگاری بردیم
کو زهر که نام دوستکانیش نهم کو تیغ که آب زندگانیش نهم کو زخم که حکم آسمانیش نهم کو قتل که نزل آن جهانیش نهم
ز آن نوش کند زهره شراب سخنم کز فرق فلک گذشت آب سخنم درد سر شش ماهه به ناچیز شود هر کس که به سر بزد گلاب سخنم
در زآن لب لعل نوش خوردت چینم لاله همه زآن رخ چو وردت چینم در بوسه لبت گزیده ام دردت کرد درمان دلم تویی که دردت چینم
ای پیش تو مهر و ماه و تیر و بهرام بر جیس و زحل زهره حمل ثور غلام جوزا سرطان خوشه کمان شیرت رام میزان عقرب دلو بره حوت به دام
ما ژنده سلب شدیم در خز نخزیم جز خار نخاییم و بجز گز نگزیم از لعل بتان شکر را مز نمزیم رخسار به خون دختر رز نرزیم
چون از چشم بتان فسون ساز کنم می زیبد اگر دعوی اعجاز کنم وقت است که از نگاه گرم ساقی چون نشیه به بال باده پرواز کنم
از عشق تو کشته شمشیر شوم بی دردم اگر ز خواهشت سیر شوم زان آمده در عشق مرا پای به درد تا در سر کوی تو زمین گیر شوم
در مدرسه ها درس غلط فهمیدیم از معنی ها لفظ فقط فهمیدیم بر دعوی غبن ما که خواهد خندید هر سطری را ز یک نقط فهمیدیم
اکنون که شب آمد برود جانانم گر خورشید است عادتش می دانم دل چنگ همی زند به هر دم در من کو را بگذاری تو برآید جانم
گم شد دل خاقانی و جان بر دویک است وز غدر فلک خلاص را هم به شک است هر مایده ای که دست ساز فلک است یا بی نمک است یا سراسر نمک است
افغان که ز دل برای سوز آوردم نه ناوک آه سینه دوز آوردم بیهوده چو آفتاب و مه زیر سپهر روزی به شب و شبی به روز آوردم
خاقانی را ز آن رخ و زلفین به خم دل عود بر آتش است و اشک آب بقم هم زآن رخ و زلف کاب نوشند به هم چون شمشادش جوان کن ای باغ ارم
امروز که خورشید سمای سخنم کس را نرسد دست به پای سخنم خورشید که پادشاه هفت اقلیم است در کوی جهان است گدای سخنم