رباعی شمارهٔ ۲۴۵
روز از پی هجر تو بفرسود دلم شب در پی روز وصل نغنود دلم بس روز که چون روز روان بود دلم تا با تو شب شبی بیاسود دلم

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
روز از پی هجر تو بفرسود دلم شب در پی روز وصل نغنود دلم بس روز که چون روز روان بود دلم تا با تو شب شبی بیاسود دلم
هر روز در آب دیده اش می یابم شد ز آتش و آب هر شب خوابم هرچند که بر آتش عشقت آبم در عشق چو آب پاک و آتش نابم
گردون قفسی است سبز پر چشمه چو دام مرغان همه زین قفس پریدند مدام دیری است در این قفس ندیده است ایام یک مرغ چو من همای خاقانی نام
گر هیچ به بندگیت درخور باشم در شهر تو سال و مه مجاور باشم شروان ز پی تو کعبه شد جان مرا گر برگردم ز کعبه کافر باشم
گفتی بروم مرو به غم منشانم تا دست به جان درنکند هجرانم جانم به لب آمده است و من می دانم هان تا نروی تا نه برآید جانم
ای گوهر گم بوده کجا جوییمت پای آبله در کوی بلا جوییمت از هر دهنی یکان یکان پرسیمت در هر وطنی جدا جدا جوییمت
ای سلسله زلف تو یکسر جنبان دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان دارم سر آنکه با تو دربازم جان گر هست سر منت سری درجنبان
تا بر هدف فلک زدم تیر سخن از حلقه گسسته گشت زنجیر سخن طعم سخنم همچو عسل خواهد بود طبعم چو شکر فکند در شیر سخن
خاقانی را که هست سلطان سخن صد لعل فزون نهاد در کان سخن امروز چنان نمود برهان سخن کز جمله ربود گو ز میدان سخن
خاقانی اگر ز خود نهی گام برون مهره ات شود از ششدر ایام برون تا یک نفست آمدن از کام برون مرغ تو پریده باشد از دام برون
بیداد براین تنگدل آخر بس کن ای ظالم ده رنگ دل آخر بس کن از خیره کشیت سنگ بر من بگریست ای خیره کش سنگ دل آخر بس کن
بس کور دل است این فلک بی سر و بن زان کم نگرد به صورت آرای سخن خاقانی اگر ممیزی عرضه مکن آن یوسف تازه را بر این گرگ کهن
خاقانی ازین چرخ سیه کاسه دون چونی تو در این گلخن خاکسترگون از چشم و دلی چو دیگ گرمابه کنون کآتش ز درون داری و آب از بیرون
ای دوست به ماتم چه نشینی چندین کز ماتم تو شدیم با مرگ قرین زین ماتم کاندرونی ای شمع زمین چون برخیزی به ماتم ما بنشین
گاهی که کنی عهد و وفا با یاران زنهار وفای عهد خود واجب دان بی شکر خدا مباش هرگز نفسی تا بر تو شود ابر کرم ها باران
ای دل چو فسرده ای غمی پیدا کن وی غنچه تو داغ ستمی پیدا کن خواهی که به ملک دل سلیمان باشی از صافی سینه خاتمی پیدا کن
کس از رخ چون ماه تو بر برنگرفت تا صد دامن ز چرخ گوهر نگرفت ناسوختن از تو طمع خامم بود تا بنده نسوخت با تو اندر نگرفت
دل خون شد و آتش زده دارم ز درون پیش آر میی چو خون که هست آتش گون می آتش و خون است فرو ریزم خون آتش به سر آتش و خون بر سر خون
تا گشت سر کوی مغان منزل من حل گشت به یمن عشق هر مشکل من بر غم چه نهم تهمت بیهوده که هست پیمانه پر باده حسرت دل من
در کوی تو خاطری ندیدم محزون زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون ساقی سر گرم باده مطرب خواهند کل حزب بما لدیهم فرحون
شد باغ ز شمع گل رعنا روشن وز مشعل لاله گشت صحرا روشن از پرتو روی آتشین رخساری گردید چراغ دیده ما روشن
تا بشنودم کاهوی شیرافکن من ماتم زده شد چون دل بی مسکن من حقا و به جان او که جان در تن من بنشست به ماتم دل روشن من
تا رخت بیفکند به صحرا دل من سرمایه زیان کرد ز سودا دل من یک موی نماند از اجل تا دل من القصه به طولها دریغا دل من
خاقانی اگر تویی ز صافی نفسان بر گردن کس دست به سیلی مرسان زیرا که چو بر گردن آزاد کسان شمشیر رسد به که رسد دست خسان