رباعی شمارهٔ ۲۶۷
ای روی تو محراب دل غمناکان وی دست تو سرمایه بر سر خاکان روزی که روند سوی جنت پاکان جز تو که کند شفاعت بی باکان

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای روی تو محراب دل غمناکان وی دست تو سرمایه بر سر خاکان روزی که روند سوی جنت پاکان جز تو که کند شفاعت بی باکان
خاقانی از اول که دمی داشت فزون می بود درون پرده چون پرده درون از مجلس خاص خاصگان است اکنون چون خلعه درون در و چون حلقه برون
مجلس ز می دو ساله گردد روشن چشم طرب از پیاله گردد روشن پژمرده بود گل قدح بی می ناب از آب چراغ لاله گردد روشن
دستی که گرفتی سر آن زلف چو شست پایی که ره وصل نوشتی پیوست زان دست کنون در گل غم دارم پای زان پای کنون بر سر دل دارم دست
ماها دلم از وصال پر نور بکن میلی سوی این خاطر رنجور بکن ای یوسف وقت جنگ را دور بکن گرگ آشتیی با من مهجور بکن
پیداست که سودای تو دارم ز نهان صفرا مکن این آتش سودا بنشان دارم سر آنکه با تو دربازم سر گر هست سر منت سری درجنبان
تیغ از تو و لبیک نهانی از من زخم از تو و تسلیم جوانی از من گر دل دهدت که جان ستانی از من از تو سر تیغ و جان فشانی از من
گر خاک ز من به اشک خون پالودن نالید منال کو گه آسودن زینسان که فراق خواهدم فرسودن بر خاک ز من سایه نخواهد بودن
چون زندگی آفت است جانم گم کن چون سایه حجاب است نشانم گم کن چون بی تو سر و پای جهان نیست پدید برزن سر غمزه و جهانم گم کن
خاقانی اگرچه دارد از درد نهان جان خسته و دیده غرقه و دل بریان اینک سوی وصل تو فرستاد ای جان جان تحفه و دیده مژده و دل قربان
امروز به حالی است ز سودا دل من ترسم نکشد بی تو به فردا دل من در پای تو کشته گشت عمدا دل من شد کار دل از دست دریغا دل من
خاقانی را غم نو و درد کهن آورد بدین یک نفس و نیم سخن تا من به تو زنده ام به دل کس نکنم چون من رفتم تو هرچه خواهی می کن
خاقانی اگر کسی جفا دارد خو پاداشن او وفا کن و باز مگو آن کن به جهانیان ز کردار نکو گر با تو کند جهان نیازاری ازو
خاقانی ازین کوچه بیداد برو تسلیم کن این غمکده را شاد برو جانی ز فلک یافته ای بند تو اوست جان را به فلک باز ده آزاد برو
خاقانی از آن ریزش همت که تو راست جستن ز فلک ریزه روزی نه رواست بهروزی و روزی ز فلک نتوان خواست کان ریزه کشی از در روزی ده ماست
کو آن می دیرسال زودافکن تو محراب دل من ز حیات تن تو میخانه مقام من به و مسکن تو خم بر سر من سبوی در گردن تو
خود را به سفر بیازمودم بی تو جان کاستم و عنا فزودم بی تو هم آتش غم به دست سودم بی تو هم سوده پای هجر بودم بی تو
ای راحت سینه سینه رنجور از تو وی قبله دیده دیده مهجور از تو با دشمن من ساخته ای دور از من با دوری تو سوخته ام دور از تو
ای شاه بتان بتان چون من بنده تو در گریه تلخم از شکرخنده تو تو بادی و من خاک سر افکنده تو چون تند شوی شوم پراکنده تو
کردم به قمار دل دو عالم به گرو تن نیز به دستخون سپردم به گرو ماندم همه و نماند چیزی با من من ماندم و نیم جان و یک دم به گرو
ای چشم بد آمده میان من و تو داده به کف هجر عنان من و تو از نطق فروبست زبان من و تو من دانم و تو درد نهان من و تو
دل هرچه کند عشق فزون آید از او شد سوخته بوی صبر چون آید از او شاید که سرشک خون برون آید از او کان رنگ بزد که بوی خون آید از او
تب کرد اثر در رخ و در غبغب تو مه زرد شد اندر شکن عقرب تو چون هست فسون عیسی اندر لب تو افسون لبت چون نجهاند تب تو
کو عمر که داد عیش بستانم از او کو وصل که درد هجر بنشانم از او کو یار که گر پای خیالش به مثل بر دیده نهد دیده نگردانم از او