شمارهٔ ۹۳
کوهیصفا در خانه دل را که یار صاف می آید
منزه از بد و نیک همه اوصاف می آید
دلا در بوته عشقش چو زر بگداز و صافی شو
وگرنه قلب می مانی و آن صراف می آید
به لطف خویش خاکی را کند خورشید آن مه رو
از او در دنیی و عقبی همه الطاف می آید
ز چشم او بیاموزند خود علم نظربازی
که از هر غمزه شوخش دو صد کشاف می آید
به هر جانب که رو آری نبینی روی نیکو را
گهی از شرق و گه از غرب و از اطراف می آید
چو عنقا شد نهان کوهی ز مردم بر سر کوهی
ولی آوازه سیمرغ هم از قاف می آید
