بخش ۳۰ - در بیان وفات کردن راجه جسرت در فراق رام
ملا مسیح پانیپتیچو پیش آمد بران رای خردمند
ز عشق زن بلای هجر فرزند
ز روبه بازی این گرگ اخضر
پدر شد یوسف خود را برادر
ندانست این که بی دیدار محبوب
رود جانش بسان چشم یعقوب
ز حیرت در دهانش ماند انگشت
چو مستی کو ز مستی خویش را کشت
برای واپسین نظار ه رام
چو جان آخر برآمد بر لب بام
به چشم خویش دید آن رفتن جان
چو نرگس زار چشمش ماند حیران
گهی دیدن به رو اشکش روان شد
چو نور چشم چشمش هم روان شد
چو شد نزدیک آن کز رفتن دور
ز چشم مست گردد باده مستور
