بخش ۳۸ - رفتن رام بدیدن ستیچن زاهد و پرسیدن خبر ستارهٔ سهیل
ملا مسیح پانیپتیخرامان آن دو سرو از گشت گلشن
رسیده در وطنگاه ستیچن
به دلجویی ستیچن کرد تعظیم
به پیش آمد به صد تعظیم و تکریم
دلاسا داد و گفتش خیر بادی
دمادم میوه در پیشش نهادی
به شفقت باز پرس حال می کرد
به طالع مندی او فال می کرد
که من از روز اخراج تو تا حال
خبر دارم به شوقت می زدم فال
بس اوصاف تو از مردم شنیدم
نکو شد تا به چشم خویش دیدم
کنید آرام اینجا هر دو دلبند
چو مهر و ماه روز و شب سفر چند
ببودن گر ندارید اختیاری
ز رنج ره بیاسایید باری
شده رام از بزرگیهاش حیران
در آنجا بود چندی شاد و خندان
چو از ج ای ستیچن نیز خاطر
برآن آورد تا گردد مسافر
به هر جا خواست ششماهی و سالی
