بخش ۹۶ - پند دادن کنب کرن راون را و اعراض شدن راون از او
ملا مسیح پانیپتیزمین بوسید و گقت ای شاه دیوان
دل من مانده است امروز حیران
که از خوابم چرا بیدارکردی
خلاف عادتم آزار کردی
مگر کاری درافتاده به دشمن
که شوراندی چنان خوش خواب بر من
بگفتا رام لنکا را قتل کرد
سراسر شهر دیوان را خلل کرد
ز دیوان جز دو کس پیدا اثر نیست
ترا ای بی خبر اصلا خبر نیست
ز ضرب تیغ آن گ رد بلاجو
نمانده زنده فردی جز من و تو
بگفتا رام را با تو چه کین است
بگفتا عشق سیتا در کمین است
بگفتا بهر یک زن گرچه حور است
خرابی جهان دیدن قصور است
