بخش ۱۰۷ - حسد بردن خواهر رام بر سیتا و فریب دادن او سیتا را
ملا مسیح پانیپتیشنیدم کز حسد با آن گل اندام
ز خردی بود دشمن خواهر رام
چو خار آمیخته دایم به گلبن
همی جستی به حرفش جای ناخن
زبان را داد روزی نرمی دل
به جان اظهار کرده گرمی دل
سخن از جا به جا جنباند با وی
حدیث شهر لنکا راند با وی
ز پرکاری به حور ساده دل گفت
که ای در حسن طاق و در وفا جفت
شنیدم از عوام کوی و برزن
که ده سر بیست بازو داشت راون
دلم را اعتبار این سخن نیست
به ده سر در سه عالم هیچ تن نیست
تو او را دیده ای حور یگانه
بگو کین واقعه بوده است یا نه
صنم از ساده لوحیها به آن زن
بگفت آری چنین بود است راون
