شمارهٔ ۴۸۹
گر شود از دیده نهان ماه من دود برآرد ز جهان آه من از نگه من به تمنای خویش آه گر افتد به گمان ماه من آن که به پندست مرا سود خواه از همه بیش است زیان خواه من از تو به جان آمدم اندیشه
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
گر شود از دیده نهان ماه من دود برآرد ز جهان آه من از نگه من به تمنای خویش آه گر افتد به گمان ماه من آن که به پندست مرا سود خواه از همه بیش است زیان خواه من از تو به جان آمدم اندیشه
خیالش را به نوعی انس در جان من است امشب که با این نیم جانیها دو جانم در تنست امشب به صحبت هر که را خواند نهان آرد به قتل آخر مرا هم خوانده گویا نوبت قتل منست امشب به کف شمشیر و در
ز بس کز توست زیر بارجان مبتلای من چو ریگ از هم بپاشد کوه اگر باشد به جای من به قدر عشق اگر در حشر یابد مرتبت عاشق بود بر دوش مجنون در صف محشر لوای من شود مجنون ز لیلی منفعل فرهاد ا
چو می خواهد که نامم نشنود بیگانه رای من ازو بیگانه بادا هرکه باشد آشنای من ز رغم من به نوعی مدعی را کام می بخشی که می خواهد باخلاص از خدای من بقای من بکش گر درخور بخشش نیم تا کی رو
با وجود وصل شد زندان حرمان جای من برکنار آب حیوان تشنه مردم وای من باغبان کاندر درون بر دست گلچین گل نزد دست منعش در برون صد تیشه زد بر پای من سایه بر هر کس فکند الا من دوزخ نصیب س