شمارهٔ ۷۷
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است آن که بی زنجیر در بند است فریاد من است آن که می گردد مدام از دور باش خشم و کین دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است ای خوش آن مشکل که چون خسرو ن
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است آن که بی زنجیر در بند است فریاد من است آن که می گردد مدام از دور باش خشم و کین دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است ای خوش آن مشکل که چون خسرو ن
روی تو که اختر زمین است رشگ مه آسمان نشین است قدت که بلای راستان است کاهنده سرو راستین است اندام تو زیر پیرهن نیز سوزنده برگ یاسمین است چشم سیهت به تیغ مژگان گردنزن آهوان چین است خ
پای یکی به علت ادبار نارواست رخش یکی به عرصه اقبال در دو است در افتاب وصل یکی گرم اختلاط قانع یکی ز دور به یک ذره پرتو است اما ازین چه غم که کهن دوستدار او در خاطرش نشسته تر از عاش
چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را اگر بر دار بیدادت بر آریم از زبان
غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته است پیش تیرت دو دل امروز نشان ساخته است در حضور تو و رسوای دگر غمزه مرا از اشارات دو ابرو دو زبان ساخته است هر نگاهت ز ره شعبده یک پیک نظر به دو اقلی