شمارهٔ ۱۸۶
دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آورد چون مجمرم از کاسه سر دود برآورد از داغ جنون من مجنون خبری داشت هر لاله که سر از سرخاکم به درآورد شیرین قدری رخش وفا راند که فرهاد با کوه غمش دست به
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آورد چون مجمرم از کاسه سر دود برآورد از داغ جنون من مجنون خبری داشت هر لاله که سر از سرخاکم به درآورد شیرین قدری رخش وفا راند که فرهاد با کوه غمش دست به
بهتر است از هرچه دهقان در چمن می پرورد آن چه آن نازک بدن در پیرهن می پرورد زان دو زلف و عارضم پیوسته در حیرت کنون بیضه خورشید را زاغ و زغن می پرورد نافه دارد بویی از زلفت که بهر اح
اگر لطفت ز پای اشک و آهم شعله برگیرد فلک زان رشحه تر گردد زمین زان شعله درگیرد نماید در زمان ما و تو بازیچه طفلان فلک گردد ور عشق لیلی و مجنون ز سر گیرد به بالینش سحر آن زلف و عارض
اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد بود خار وجودم از ره او زود برگیرد به جانان می نویسم شرح سوز خویش و می ترسم کز آتشناکی مضمون زبان خامه درگیرد بس است ای فتنه آن سر فتنه بهر کشتن م
چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی در انتظار نگاه دگر گداخت مرا به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد ولی چنان که نفهمید کس ن