شمارهٔ ۲۷۲
گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی درنگ آید رخ از می ارغوانی کرد و بیرو
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی درنگ آید رخ از می ارغوانی کرد و بیرو
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید فلک هم در طلب سرگشته خواهد
به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید به استقبال خیل او تزلزل در زمین آید به سرعت شخص طاقت پا بگرداند ز پشت زین دمی کان سرو آزاد زمین بر روی زین آید چو او بر خانه زین جان کند بهر
به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمین آید چو آید بعد ایامی برون خلقی فتد در خون اگر ماهی سهیل آسا برون آید چنین آید به صیت حسن اول دل برد آنگه نم
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می آید نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می آید من پا بسته روز وعده ات آن مضطرب صیدم که خود را می کشم در قید تا صیاد می آید اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا