شمارهٔ ۳۱۵
مردم و بر دل من باز غم یار هنوز جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز حال من زار و به بالین رقیب آمد یار من به این زاری و او بر سر آزار هنوز عشوه ات سوخته جان من و جانسوز همان غمزه
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
مردم و بر دل من باز غم یار هنوز جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز حال من زار و به بالین رقیب آمد یار من به این زاری و او بر سر آزار هنوز عشوه ات سوخته جان من و جانسوز همان غمزه
ز دور یاسمنت سبزه سر نکرده هنوز بنفشه از سمنت سربدر نکرده هنوز به گرد ماه عذارت نگشته هاله زلف خطت احاطه دور قمر نکرده هنوز چه جای خط که نسیمی از آن خجسته بهار به گلستان جمالت گذر
ای در زمان خط تو بازار فتنه تیز انجام دور حسن تو آغاز رستخیز جولانی تو راست که جولان ز لعب تو صد رستخیز خاسته از هر نشست و خیز هر روز می کند ز ره دعوی آفتاب کشتی حسن با تو قدر لیک
بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریز کامران بنشین و در کام من ناشاد ریز گر ز من دارد دلت گردی پس از قتلم بسوز بعد از آن خاکسترم در ره گذار باد ریز جرعه ای زان می که شیرین بهر خسرو کر
عقل در میدان عشق آهسته می راند فرس وز سم آتش می جهاند توسن تند هوس آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر دیده باشی اض