شمارهٔ ۳۵۹
دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظ وز عتاب شعف آمیز تو حظی و چه حظ می کنم با نفس آمیز نگه های عجب از نگاه غضب آمیز تو حظی و چه حظ آن که وی جرعه کش بزم تو بود امشب داشت پیش اغیار به
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظ وز عتاب شعف آمیز تو حظی و چه حظ می کنم با نفس آمیز نگه های عجب از نگاه غضب آمیز تو حظی و چه حظ آن که وی جرعه کش بزم تو بود امشب داشت پیش اغیار به
سروی از یزد گذر کرد به کاشانه ما که ازو چون ارم آراسته شد خانه ما با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست گشت افسرده دل از سردی افسانه ما فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ اعتباری نگ
تا میان من و آن مه شده کلفت واقع به رقیبم شده بیواسطه کلفت واقع به مهی در گذری یک نظر افکندم دوش شد میان من و یاران همه صحبت واقع متهم ساخت به عشق دگرم یار و نگفت کاین تعشق شده باش
آن که بود از تو به یک حرف زبانی قانع این زمان نیست به صد لطف نهانی قانع غیر کز مرده لان بود به یک پرسش تو نیست اکنون به حیات دو جهانی قانع ابر لطف تو به سیلاب جهانی مشغول لب من تشن
گدایان را بود از آستانها پاسبان مانع مرا از آستان او زمین و آسمان مانع من و شبهای سرما و خیال آستان بوسی که آنجا نیست بیم پرده دارو پاسبان مانع نگهبانان ز ما دارند پنهان داغها بر ج