شمارهٔ ۴۴۵
مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم میل آمیخته با ناز تو را بنده شوم من خورم تیر نظر گرچه به غیر اندازی التفات غلط انداز تو را بنده شوم صد جهان پرده دریدی و همان راز مرا محرمی محرمی را
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم میل آمیخته با ناز تو را بنده شوم من خورم تیر نظر گرچه به غیر اندازی التفات غلط انداز تو را بنده شوم صد جهان پرده دریدی و همان راز مرا محرمی محرمی را
منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم لقبم شه گدایان که گدای پادشاهم شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایل به سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویم به تو در طمع
تو به زور حسن ایمن مشو از سپاه آهم که من ضعیف پیکر ملک قوی سپاهم شه چار رکن عشقم که به چار سوی غیرت ز سیه گلیم محنت زده اند بارگاهم نه هوای سربلندی نه خیال ارجمندی نه سراسری و خرگه
به من حیفست شمشیر سیاست دار عبرت هم که بردم جان ز هجر و می برم نام محبت هم یک امشب زنده ام از بردن نامت مکن منعم که فردا بی وصیت مرده باشم بی شهادت هم تو چون با جور خوش داری خوشا ع
آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم صبر از من دیوانه برد آرام صد فرزانه هم لعلش بشارت می دهد کان غمزه دارد قصد جان پنهان اشارت می کند آن نرگس مستانه هم از بس که در مشق جنون رسوا شد