شمارهٔ ۴۲۸
محتشم کاشانیرسید نغمه ای از باده نوشی تو به گوشم
که چون خم می و چون نای نی به جوش وخروشم
کجاست نرمی و کیفیتی و نشیه عشقی
که می نخورده از آنجا برون برند به دوشم
ز خام کاری تدبیر خود فتاده به خنده
خرد چو دید که آورد آتش تو به جوشم
قیاس حیرتم ای قبله مراد از این کن
که با هزار زبان در مقابل تو خموشم
قسم به نرگس مردم فریب عشوه فروشت
که آن چه از تو خریدم به عالمی نفروشم
تو بدگمان به من و من بر این که راز تو بدخو
به هر لباس که توانم به قدر وسع بپوشم
رسید صاف به درد و به جاست بانگ دهاده
به این گمان که در این بزم من هنوز به هوشم
عجب که ساقی این بزم محتشم به درآرد
به باده تا به ابد از خمار مستی دوشم
