شمارهٔ ۵۶۰
محتشم کاشانیچو می نماید که هست با من جفا و جورت ز روی یاری
ز دست جورت فغان برآرم اگر تو دست از جفا نداری
بخشم گفتی نمی گذارم که زیر تیغم برآوری دم
مرا چه یارا که دم برآرم اگر دمارم ز جان برآری
شب فراقت کز اشتیاقت به جان فکارم به تن نزارم
به خواب کس را نمی گذرام ز بس که دارم فغان و زاری
نه همزبانی که من زمانی باو شمارم غمی که دارم
نه نیک خواهی که گاهگاهی ز من بپرسد غم که داری
به درد از آنرو گرفته ام خو به خاک از آن رو نهاده ام رو
که عشق کاری نباشد الا به دردمندی ز خاکساری
اگرچه کردم چو بلبل ای گل در اشتیاقت بسی تحمل
ز باغ وصلت گلی نچیدم جز این که دیدم هزار زاری
همیشه گویی که محتشم را برآرم از جا درآرم از پا
ز پا درآید ز جان برآید شبی که مستش تو در برآری
