قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - وله ایضا
محتشم کاشانیاگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاد
درین زمان پسری به نزاد از بهزاد
مه سپهر حکومت که در زمانه او
زمانه را فزع دادخواه رفت از یاد
گل بهار سخاوت که در محل کرم
درم چو برگ خزان می دهد کفش بر باد
بجای خون همه یاقوت و لعل خواهد ریخت
به دست او نیش اگر زند فصاد
گرفته کشور دلها که هست بر بازوش
دو فتح نامه ز دست کریم و طبع بداد
به آن محیط کرم نسبت ملال ز بذل
چنان بود که به حاتم کنند بخل اسناد
زبان به شکوه او هیچ دادخواه نراند
به غیر ظلم که از عدل اوست در فریاد
خراش ناخن عدلش چو کوه ظلم بکند
