قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله من جواهر المنظوماته فی مدح محمدخان ترکمان گفته
محتشم کاشانیزمانه را دگر آبی به روی کار آمد
که آب روی سلاطین روزگار آمد
صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا
ز پای تخت سلیمان کامکار آمد
عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجایش
به این شکوه که آن یکه شهسوار آمد
چو آفتاب که آید ز ابر تیره برون
سمند عزم برون رانده از غبار آمد
تو عیش ساز کن ای جان مضطرب که ز راه
قرار بخش اسیران بی قرار آمد
تو دیده باز کن ای بخت منتظر که صبا
به توتیا کشی چشم انتظار آمد
تو ای صبا که زره می رسی نوید آلود
ببر به شهر بشارت که شهریار آمد
مهین خدیو سلاطین کامکار رسید
