قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - وله فی در الفاظه فی مدیحه ایضا
محتشم کاشانیشب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد
که هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد
چو باد شعله جنبان زد حریفان را به جان آتش
مرا هر حرف کز سوز دل خود بر زبان آمد
تزلزل بس که برهم زد سراپای وجود را
چو موسیقار صد فریادم از هر استخوان آمد
به زعم بردباری هرکه را از دوستان گفتم
که باری از دلم بردار بر طبعش گران آمد
به خود تا نقش می بستم کزین غمخانه بگریزم
سپاه غم به ره بستن جهان اندر جهان آمد
برون جست از حصار استوار سینه مجنون وش
دل صابر که قصر پیکرم را پاسبان آمد
گریبان می دریدم کز جنون عریان شود ناگه
نوید خلعت خاص از بر نواب خان آمد
