قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان حسن فرماید
محتشم کاشانیآیت اقبال شد رایت سلطان حسن
حمد خداوند را اذهب عناالحزن
آن که نسیم از درش گر گذرد بر قبور
مرده صد ساله را روح در آید به تن
آن که غضب رایتش گر فتد از حلم دور
جان مسیحا زند خیمه برون از بدن
ذات نکو طینتش زینت صد بارگاه
وضع گران رتبتش زیور صد انجمن
شام و سحر روزگار از ره آن کامکار
برده ز دشت صبا عطر به دشت ختن
خواست به نامش کند نوبر گفتار طفل
رفت و بفتاد آن شست زبان از لبن
زنده انفاس او باج خوران مسیح
بنده احسان او پادشهان سخن
از پی وزن نقود که آن همه صرف گداست
