شمارهٔ ۴ - ایضا فی مدحه - محتشم کاشانی | ناهیدشمارهٔ ۴ - ایضا فی مدحه
محتشم کاشانیبحمدالله که قیوم توانا
قدیم واجب التعظیم دانا
بساط استراحت گسترنده
جهان آرای گیتی پرورنده
ریاض سلطنت را تازگی داد
امارت را بلند آوازگی برآورد
همایون طایر توفیق و اقبال
به صبر آورد جنبش در پر و بال
جهان را کوری چشم اعادی
بجست از حسن طالع چشم شادی
خبرهای جدید اهل زمین را
طربهای نهان دنیا و دین را
اشارت گرم ایمای بشارت
بشارت کار فرمای بشارت
که عالم روی در آبادی آورد
نوید آور نوید و شادی آورد
قضا رایات عدل تازه افراخت
قدر طرح ولی سلطانی انداخت
سری پیدا شد از بهر تن ملک
برای او ز اسماء گشته نازل
گران است آن قدرها سایه او
بلند است آن قدرها پایه او
ز خلقش تا نشانش آن قدر آه
که عقل دور بین راهست تفسیر
به بعد المشرقینش کرده تعبیر
به خانی قانع و مافوق خانی
که در تازی به میدان عدالت
فتد هم رخنه در بنیاد بیداد
سیاست را شود تیغ آن چنان تیز
که باشد در نیام از سهم خونریز
تو جبر ظلم برخود کرده لازم
کشد دوران فلک را پنبه از گوش
همین چشم از تو دارند ای جهاندار
جهان گردان پا افتاده از کار
که از طول امل زان فرقه اکثر
در آن وادی که وحشش ماهیانند
طیورش سر به سر مرغابیانند
عنان در دست طوفانهای صرصر
سکندر خوردنی زان اسب بی قوت
یکی سنگین متاع از شکر و نیل
یک رنگین بساط از لون مندیل
که نامش عید اتراکست امروز
که باید در بهایش زر بخروار
یکی با وی غلامان و کنیزان
به آن رنگ از عداد حور و غلمان
دگر اشیا که هریک بهر کاری است
یکایک را درین ملک اعتباریست
سخن را مابقی اینست کایشان
نباشند این زمان خاطر پریشان
کنند از صیت عدلت رو درین بوم
نگردند از تو و ملک تو محروم
به خانها در کشند اسباب چندان
ز حفظ حارست مستغنی از پاس
اگر ترکی به ایشان برخورد گرم
به سودا نبودش پشت کمان نرم
خورد از شست عدلت ناوک قهر
به آیینی که گردد عبرت شهر
چو گردد دفع ظلم از دولت تو
شود زورین کمان ظلم بی زور
نیاید از سلیمان زور برمور
ولی این وحشیان را صید خود ساز
یکایک را اسیر قید خود ساز
که با فرمانبری گردند سر راست
به پایت نقد جان ریزند بی خواست
که خواهی زد در ایام جوانی
بهر ملکیست سلطانی طرب کوش
بهر جانیست جانانی هم آغوش
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشا چشمی که بیند طلعت تو
من عزلت گزین چون بی نصیبم
به پیغامیم گه گه شاد میکن
که دوران محتشم زان کرده نامم
بهر کشور که نام عدل دانند
تو را نوشیروان عصر خوانند