شمارهٔ ۸ - این ابیات مثنوی حسبالحال گفته در عذر ارسال شعر به بزرگی که شعر میگفته
محتشم کاشانیمن آن اعرابیم اندر دل بر
که آنجا مرغ جان را سوختی پر
تمام عمر آب شور می خورد
گمانی هم به آب خوش نمی برد
قضا را روزی اندر نوبهاران
گوی را مانده در ته آب باران
چو اعرابی چشید آن آب بر جست
عزیمت را به این نیت کمر بست
کز آن جلاب پرسازد سبویی
شود صحرا نورد و دشت پویی
دواند تا به درگاه خلیفه
به جا آرد عزیمت را وظیفه
ازین غافل که آنجا بحر مواج
که آب سلسبیلش می دهد باج
لب و کام ملک را می تواند
ازین شیرین تر آبی هم چشاند
سخن کوته چو آورد آن سبک گام
به منزل می برد از شاه آرام
به شیرین حرفهای پر بشارت
که می بردند تسکین را به غارت
به عالی مژده های به هجت افزا
