شمارهٔ ۴۹ - در شکایت فرماید
محتشم کاشانیخسروا شاها جوان دل شهریارا سرورا
ای جهان را عهد نو هنگامه ات خرم بهار
ای برای عقل پرور پایه دین پروری
وی به ذات فیض گستر سایه پروردگار
ای تو را در دور بر ما تحت گردون داوری
وی تو را از قدر بر مافوق گردون اقتدار
ای جهان سالار گیتی داور گردون سریر
ای فلک پرگار عالم مرکز دوران مدار
ای نصیبت سلطنت زنجیر بند معدلت
وی به دست مرحمت مشکل گشای روزگار
مشکلی دارم ز دست چرخ کم فرصت ولی
مشکلی آسان گشا د دست شاه کامکار
پیش ازین کز شاعری حاصل نمی شد یک شعیر
وز ضرورت کرده بودم شعر بافی را شعار
می گذشت از جمله اوقاتی ولی پیوسته بود
