رباعی شمارهٔ ۱
نواب کز و نیم مه و سال جدا این عیدم از آن قبله آمال جدا امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور من مانده ام از کعبه اقبال جدا

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
نواب کز و نیم مه و سال جدا این عیدم از آن قبله آمال جدا امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور من مانده ام از کعبه اقبال جدا
طراح که طرح این بنا ریخته است انواع صنایع بهم آمیخته است دهقانی باغ سحر پنداری از اوست کز آب نهال ها برانگیخته است
این آب که خضر ازو بقا خواسته است وز غیرتش آب زندگی کاسته است از قوت فواره نگشتست بلند کز جای ز تعظیم تو برخاسته است
خانی که سپهرش به سجود آمده است مه بر درش از چرخ کبود آمده است در سایه آفتاب عیسی نسبی است کز چرخ چهارمین فرود آمده است
آن طره چو دارم من بدنام ز دست سررشته دین رفت به ناکام ز دست تاتاری از آن سلسله در دستم بود یک باره به داده بودم اسلام ز دست
این عید حضور خان چو ملک افروزست عید که و مه مبارک و فیروزست کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست چون عید بزرگ کاشیان امروزست
سلاخ که آدمی کشی شیوه اوست چون ریزش خون دوست می دارد دوست گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن ور پوست کند مرا نگنجم در پوست
اسلام که صید اهل ایمان فن اوست دام دل و دین طرز نگه کردن اوست خون دل عاشقان که صید حرمند در گردن آهوان صید افکن اوست
این حوض که دل هلاک نظاره اوست صد آیه فیض بیش درباره اوست در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ آبی که زبانه کش ز فواره اوست
گردون که به امر کن فکان چاکرتست فرمانده از آنست که فرمانبر توست در سایه محال نیست خورشید که تو خورشیدی و سایه خدا بر سر توست
آن فتنه که در سربلند افسرتوست ریزنده خونها ز سر خنجر توست در سرداری که عالمی را بکشی قربان سرت شوم چها در سر توست
ای کرده قدوم تو سرافراز مرا وز یک جهتان ساخته ممتاز مرا از خاک مذلتم چو برداشته ای یک باره نگهدار و مینداز مرا
سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوست وین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست در روضه سلطنت چو نخلست قدش کارایش تشریف شهنشاهی ازوست
چیزی که به گل داده خدا زیباییست وان نیز که داده سرور ار عناییست اما به تو آن چه داده از پا تا سر اسباب یگانگی و بی همتاییست
ای گشته وثاق کمترین مولایت پرنور ز نعلین فلک فرسایت پا اندازی به رنگ رخساره تو آورده ز خجلت که کشد در پایت
خسرومنشی که دور خواندش فرهاد در واقعه دیدم که به من اسبی داد این واقعه را معبران می گویند تعبیر مراد است مرادست مراد
فرهاد ز کوه کندن بی بنیاد آوازه شهرتش در افاق افتاد این نادره فرهاد اگر کوه نکند صد کوه طلا به منعم و مفلس داد
خورشید سپهر سر بلندی بهزاد کز مادر دهر از همه عالم زیر سرت گفتند که بر بستر ضعف است ملول بهر شعفش به دلف بشین باد آن ضاد
آزار تو دور از تن زیبای تو باد بهبود تو خاطر اعدای تو باد تا درد ز پای تو شود بر چیده هر سر که بود فتاده در پای تو باد
بی تحفه نبرد اگرچه زین خسته نهاد پیغام رسان رقعه به ان بحر و داد چشمی به سواد رقعه بنده نکرد کاهی به بهای تحفه بنده نداد
در عهد تو کامرانی خواهم کرد از عمر گروستانی خواهم کرد دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر در پای تو جان فشانی خواهم کرد
یاری که به نیش غم دلی ریش نکرد بر من ستم از طاقت من بیش نکرد هرچند که انتظار بسیارم داد آخر نه وفا به وعده خویش نکرد
ای نورده آیینه احساس مرا لطف تو کلید قفل وسواس مرا نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیز بردار ز پیش کوه افلاس مرا
خواهمچو جزا طرح عقاب اندازد جرم دو جهان به جرم من ضم سازد تا عفو که چشم کایناتست بر آن چشم از همه پوشیده به من پردازد